یکشنبه / ۳ آبان / ۱۴۰۵
×

امروز چهاردهم تیر ماه در دل شلوغی بی‌امان تهران، سکوتی سنگین فرود می‌آید؛ سکوتی که فریاد می‌زند و شهر، آن مادر همیشه شتاب‌زده امروز بی‌اراده در گوشه خیابان می‌نشیند و با چشمانی خیس تابلوهایی را تماشا می‌کند که نام رهبر شهیدش را بر پیشانی دارند. نبض پایتخت نه در ترافیک و دود که در این […]

شمعِ خاموش تا تولدِ هزاران فروغ
  • کد نوشته: 40729
  • تیر ۱۵, ۱۴۰۵
  • امروز چهاردهم تیر ماه در دل شلوغی بی‌امان تهران، سکوتی سنگین فرود می‌آید؛ سکوتی که فریاد می‌زند

    و شهر، آن مادر همیشه شتاب‌زده امروز بی‌اراده در گوشه خیابان می‌نشیند و با چشمانی خیس تابلوهایی را تماشا می‌کند که نام رهبر شهیدش را بر پیشانی دارند.

    نبض پایتخت نه در ترافیک و دود که در این حقیقت بزرگ می‌تپد؛ «خون تو پاشیده به شهر» و شهر، بی‌هیاهو غرق در این باران سرخ شده است.

    مثل طفلی که در گرداب خطر دستان لرزانش را به عبای پدر می‌سپارد این کلان‌شهر بی‌پناه نیز خود را به سایه‌ ی آشنای تو همچنان چسبانده است.

    هر کوچه، هر پل، هر ایستگاه مترو یادگاری از آن نگاه نافذ دارد؛ انگار رد پای رهبر شهید همچنان در سنگ‌فرش‌های انقلاب نقش بسته و صدایش در همهمه جمعیت، نوای امید را زمزمه می‌کند.

    عابران، نه به مقصد که به سمت خاطره‌ای قدم می‌زنند که از دست رفته اما هرگز کهنه نمی‌شود.

    تهران، دیگر فقط یک شهر نیست؛ پیکری زخمی است بر مزار تاریخ که بر دوش یک ملت تشییع می‌شود.

    عکس‌ها، رخت‌های سیاه و قاب‌های گریان یکصدا روایتی تازه از عهدی دیرینه را زمزمه می‌کنند.
    «رهبر رفتنی نیست» در تک‌تک نگاه‌ها جاری است و در اشک‌های بی‌صدا، تفسیری نو می‌یابد.

    چرا که هنوز نبض خیابان‌ها با یادش می‌زند و چراغ‌های پل عابر چون چشمان منتظر یاران قدیم بر دل‌های سوخته پرتو می‌پاشند.

    خون او نه بر زمین که بر صفحه دفتر روزگار نقش بسته و هر رهگذری امروز روایت‌گر بیتی از آن حماسه است.

    آنان که در این عزا شریکند انگار پیش از این در کاروان عشق هم‌قدم با او بوده‌اند و اکنون در فقدانش معنای تازه‌ای از اتحاد را کشف می‌کنند.
    و ایمان دارند که این سوگ در نهایت به سرودی بدل می‌شود؛ سرودی که نه در طبل و شیپور که در هق‌هقِ مظلومانه مردم می‌خروشد.

    و تهران فردا و فردا ها با همه غبارش روشن‌تر از همیشه ی تاریخ است.

    و شاعر چه نیک سروده است:
    «از سحر عطر دل‌انگیز تو پیچیده به شهر باز دیشب چه کسی خواب تو را دیده به شهر…
    مثل طفلی که بچسبد به پدر وقت خطر شهر چسبیده به تو، خون پاشیده به شهر»

    دلنوشته: زهرا رگان

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.