خیاطِ عاشق در مسیر وداع/روایت مردی که زخمِ پرچمها را میدوخت پس از باران -به قلم معصومه پاداش ستوده: گاهی در میان انبوه جمعیت، قهرمانانی هستند که نه بر سکویی ایستادهاند و نه نامی از آنان در جایی ثبت میشود؛ اما همانها، با دستانی پینهبسته و نیتی خالص، روایت دیگری از عشق را مینویسند. در […]
خیاطِ عاشق در مسیر وداع/روایت مردی که زخمِ پرچمها را میدوخت
پس از باران -به قلم معصومه پاداش ستوده: گاهی در میان انبوه جمعیت، قهرمانانی هستند که نه بر سکویی ایستادهاند و نه نامی از آنان در جایی ثبت میشود؛ اما همانها، با دستانی پینهبسته و نیتی خالص، روایت دیگری از عشق را مینویسند. در مراسم تشییع رهبر شهید در مشهد، مردی کنار خیابان، پشت یک چرخ خیاطی برقی نشسته بود؛ مردی که مأموریتش نه دوختن لباس، که مرهم گذاشتن بر زخم پرچمهای عزاداران بود.
در ازدحام موجهای انسانی که برای بدرقه رهبر شهید آمده بودند، نگاهها بیشتر به پرچمهای برافراشته، اشکهای جاری و شعارهای حماسی گره میخورد؛ اما گوشهای از مسیر، زیر سایهی درختی، مردی آرام نشسته بود که روایتش کمتر دیده میشد.
پشت یک چرخ خیاطی برقی، روی تکهای کارتن نوشته بود: «تعمیر پرچم؛ صلواتی!»
نه صندوقی برای پول داشت و نه چشمانتظاری برای دستمزدی. تنها خواهشش یک صلوات بود؛ همان اجری که دلش را کفایت میکرد.
پیشانیبند سرخش با نقش «یا لثارات الخامنه ای»، از دور به چشم میآمد. هر از گاهی جرعهای آب مینوشید، سوزن چرخ را تنظیم میکرد و دوباره چشم به راه میماند؛ شاید پرچم دیگری از راه برسد، پرچمی که در میان خروش جمعیت، لبههایش ریشریش شده یا دوختش از هم گسسته بود.
عزاداران یکییکی نزدیکش میشدند. یکی پرچمش را میآورد که از شدت اهتزاز پاره شده بود، دیگری میخواست لبه آن را محکمتر بدوزد تا روی میله سر نخورد، و آن یکی خواهش میکرد کمی چسب به پایه پرچم بزند تا استوارتر در دستش بایستد.
مرد، بیآنکه سخنی بگوید، با دقت و احترام، پرچمها را در میان دستانش میگرفت؛ گویی پارچهای معمولی نبودند، بلکه امانتی از عشق و غیرت یک ملت بودند. هر بخیهای که میزد، انگار زخمی از دل این حماسه را مرهم میگذاشت.
کنار چرخ خیاطیاش یک سهراهی برق هم گذاشته بود. تلفنهای همراه زائران و عزاداران، یکی پس از دیگری به آن وصل میشد تا در میان ساعتهای طولانی مراسم، بیشارژ نمانند. او فقط پرچمها را تعمیر نمیکرد؛ بیصدا گرهی از کار مردم باز میکرد.
در روزی که میلیونها نفر با قدمهایشان عشق را فریاد میزدند، او با سوزن و نخ، خدمت را معنا میکرد.
شاید هیچ دوربینی ساعتها کنار او نایستاد و شاید نامش هرگز در هیچ خبری ثبت نشود؛ اما بیشک بخشی از شکوه آن تشییع، مدیون دستان مردی بود که باور داشت پرچم این سرزمین، تنها یک تکه پارچه نیست؛ نشانی از عزت، ایمان و خون شهیدانی است که باید با احترام از آن پاسداری کرد.
آن روز، میان آن همه پرچم افراشته، مردی بود که خودش پرچمی در دست نداشت؛ اما با هر بخیهای که بر پرچمهای مردم میزد، گویی پرچم عشق و خدمت را در بلندترین نقطه دلها به اهتزاز درمیآورد.