دوشنبه / ۴ آبان / ۱۴۰۵
×

پس از باران – خدیجه جعفر پور-با لبخندی که در پشت اشکهایش پنهان بود گفت:«من زن ساده ای هستم؛ نه سیاستمدارم نه تحلیلگر اما خوب میدانم که وقتی رهبر یک ملت شبها برای مردمش بیدار می ماند و برای آینده ی کشورش دل میسوزاند وظیفه ی ماست که تا آخر بر پیمانمان بمانیم…» ساعت یک […]

رشت بارانی تا مشهد نورانی
  • کد نوشته: 40906
  • تیر ۲۳, ۱۴۰۵
  • پس از باران – خدیجه جعفر پور-با لبخندی که در پشت اشکهایش پنهان بود گفت:«من زن ساده ای هستم؛ نه سیاستمدارم نه تحلیلگر اما خوب میدانم که وقتی رهبر یک ملت شبها برای مردمش بیدار می ماند و برای آینده ی کشورش دل میسوزاند وظیفه ی ماست که تا آخر بر پیمانمان بمانیم…»

    ساعت یک بامداد بود که اتوبوس، چون کشتی‌ که در دریای مه، غرق شده باشد از ترمینال رشت گسست.
    باران، بی وقفه، پرده ای از نقره بر شیشه ها میکشید و بخار، پنجره‌ها را به آینه‌هایی مبهم بدل کرده بود که تنها سایه هایی از چراغهای نارنجی شهر در آنها محو میشدند.

    در کابین، سکوتی سنگین حاکم بود؛ سکوتی که تنها با زمزمه های دعا شکسته میشد. انگار که هر مسافر با خود نجوایی داشت برای سفری که به مقصدی فراتر از سفر می رفت.

    من روی صندلی کنار پنجره، غرق در تاریکی و باران بودم. خیابانهای خیس، چون رگهای یک شهر زخمی، یکی پس از دیگری از چشمانم می گریختند.
    همکاران خبرنگارم یکی یکی سوار میشدند؛ نه با حال وهوای یک سفر که با حال و هوای یک فریضه….
    کیفم را محکم به سینه چسبانده بودم؛ نه از ترس گم شدن اموالم که می ترسیدم اگر رهایش کنم آرامشم نیز چون پرنده ای از قفس سینه ام پرواز کند.

    خبرها، چون زخمی کهنه در گوشم می چیدند. امروز، روز وداع است. اما واژه ی «وداع» چنان سنگین بود که بر شانه های باورم نمی نشست.

    مشهد، برای من همیشه پناهگاه روح بود؛ شهری که گنبدش چون خورشیدی فروزان، دلهای خسته را به مدار خود می‌کشداما اینبار، مشهد بوی دیگری داشت؛ بوی غم، بوی دلتنگی، بوی وداعی که باورکردنی نبود…

    سفر از گیلان آغاز شدو در مشهد به پایان رسید؛ جایی که خاکش، عطر ضریح میداد و آسمانش، بغض باران را در خود حبس کرده بود.

    در میان جمعیت، زنی میانسال را دیدم که با چادری به سیاهی شب چون نگینی در به سوگ نشسته بود.
    صدایش می لرزید اما نگاهش چون کوهی استوار، محکم بود.
    به سمتش رفتم و وقتی فرصت سخن یافتم نخستین جمله ای که از دلش تراوید این بود: «به عشق رهبرم آمده ام.»

    این جمله نه یک شعار که زمزمه ی قلبی بود که سالها در هوای عشق نفس کشیده بود. او راهی طولانی تا محفل ولایت پیموده بود تا بگوید که عشق به رهبر برایش انتخابی آگاهانه و از سر ایمان و با چشمانی باز بوده است.

    با چشمانی که اشک چون مرواریدی بر مژه هایش آویزان بودگفت:«من از کوچه پس کوچه های مشهد آمده ام؛ از همان شهری که امام رضا (ع) به ما آموخت که عشق، یعنی تسلیم بودن در برابر حق.
    آمده ام تا به رهبرم بگویم که راهی که رفتی راه پیغمبر است و ما تا آخرین نفس، بر آن ایستاده ایم.»

    اشک، سدِ سیلاب چشمانش را شکست و با صدایی لرزان اما مصمم گفت:
    «میدانم که رهبرم چه بار سنگینی بر دوش می کشید؛ باری که کوهها از حمل آن به زانو درمی آیند. برای همین آمده ام تا بگویم که ما تا ابد، ادامه دهنده ی راهش هستیم.»

    او از روزهایی گفت که پای حرفهای رهبر از پشت جعبه ی جادویی تلویزیون می نشست و از همان روزها عهدی با خود بسته بود که اگر روزی فرصت یابد از نزدیک به او بگوید که چه بی پایان به راهش ایمان دارد.

    و در پایان با لبخندی که در پشت اشکهایش پنهان بود گفت:
    «من زن ساده ای هستم؛ نه سیاستمدارم نه تحلیلگر اما خوب میدانم که وقتی رهبر یک ملت شبها برای مردمش بیدار می ماند و برای آینده ی کشورش دل میسوزاند وظیفه ی ماست که تا آخر بر پیمانمان بمانیم.»

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.