یادداشت: زهرا رگان/ دیروز نجف بویِ خانه میداد. بویِ آن کوچههای گِلی که شصت و نه سال پیش ، پایِ یک جوانِ تشنهی حقیقت، سنگفرشِ خاطره شده بود اما این بار او بر نمیگشت تا درسِ اجتهاد بخواند؛ برمیگشت تا در حرمِ استادِ نخستینِ خود، مقتدای موحدان، درسِ پایانیِ زیستن را پس دهد. پیکرش، امانتی […]
یادداشت: زهرا رگان/ دیروز نجف بویِ خانه میداد. بویِ آن کوچههای گِلی که شصت و نه سال پیش ، پایِ یک جوانِ تشنهی حقیقت، سنگفرشِ خاطره شده بود اما این بار او بر نمیگشت تا درسِ اجتهاد بخواند؛ برمیگشت تا در حرمِ استادِ نخستینِ خود، مقتدای موحدان، درسِ پایانیِ زیستن را پس دهد.
پیکرش، امانتی بود که زمین برای ادای دِین به آسمان پس میفرستاد.

در صحنِ علوی، زمین و زمان به هم ریخته بود ،این فقط یک تشییع نبود؛ این معراجی بود در میانِ دستهایی که برای لمسِ تابوت از هم سبقت میگرفتند.
گویی ضریحِ امیرالمؤمنین خود را به پیشانیِ این سرباز اسلام میسایید تا او را از هر چه غبارِ هستی است، پاک کند.

عراقیها در این لحظه دیگر به او به چشمِ «رهبرِ همسایه» نمینگریستند؛ او را «مظلومِ زمانه»و «علی زمانه» میدیدند که قامتش در محرابِ قدرت خم شد اما در محرابِ عبادت و استقامت و صبر و مبارزه استوارتر از همیشه ماند.
صدای «یا علی»های عاشقانه، گویی پاسخِ دیروزش بود به ندای «هَل مِن ناصِر» که سالها پیش در همین حوالی از زبان حسین (ع)طنینانداز بود.
و کربلا این مدرسه و مکتب عاشورایی پیر و مرادمان نقطهی عطفِ این سفرِ بیکران بود. از همان لحظهای که پیکر واردِ بینالحرمین شد، دیگر همه چیز، روایتی تازه از عاشورا بود؛ عاشورایی که در آن، پرچمدارِ یک نهضت، درست به اندازهی یک زائرِ گمنام در میانِ انبوهِ جمعیت گم میشد و حضورش چون خورشید، بر فرازِ دستان مشتاقان راهش میدرخشید.

فاصلهی میانِ حرمِ ابوالفضل العباس و حرمِ ابا عبدالله الحسین (ع) دیروز ابدیترین مسیری بود که یک سالکِ سیاستمدار میتوانست طی کند؛ مسیری پر از معنای «تسلیم» در برابرِ حقیقتِ «لا اِلهَ اِلّا اللَّه».
دیروز جهان از قاب شیشه ای گیرنده های تلویزیونی و لنزهای دوربین های خبری جهان حقیقتِ این وداع را در ضجههایی نهفته دید که از عمقِ تاریخ میجوشید.
عراقیها در این وداع، فقط برای یک رهبر اشک نمیریختند؛ آنها برای «ضامنِ وحدت» خود میگریستند. مردی که در روزهای سختِ تکفیر و ظلم داعش با تکیه بر ایمانِ خویش، مرزهای جغرافیایی را به پلی برای اتحادِ اسلامی تبدیل کرد و حالا، خود به نمادِ آن اتحادِ از دسترفته بدل شده بود.
اشکِ هر زنِ چادریِ عراقی در کربلا روایتی بود از شکرگزاری برای سالها حمایت و هر ضربهی مردِ عرب بر سینهاش، حکایتِ پیمانی دوباره با آرمانهایی که این قائد برای آن خون داد.
این بازگشت، پاسخی بود به انتظاری شصت و نه ساله؛ انتظاری که پایانش نه در حسرتِ قبرستانی سرد بلکه در آغوشِ گرمِ حرمها رقم خورد.
او برای زیارت آمده بود اما این خودِ زیارتگاهها بودند که برای دیدارِ او قامت برافراشته بودند.
طنینِ اذانِ ظهر در حرمِ حسینی درست در لحظهای که تابوت را بر دوش میگرفتند به گوش رسید؛ گویی که وقتِ نمازِ آخرین سجدهگاهش فرا رسیده است؛ سجدهگاهی که دیگر نه در خاکِ ایران بلکه در قلبِ تاریخِ شیعه، برای همیشه تثبیت شد.
گویی قرار بود خونِ رهبر، آخرین حلقهی اتصالِ «جمکران» تا «کربلا» باشد.
قرار بود از میانِ موکبهای بیشمارِ عراقی که با چای و خرما، خستگیِ مسیر را از دلِ زائرانِ ایرانی میزدودند این حقیقت آشکار شود که امتِ واحده، هرگز با مرگِ سردارانش از هم نمیگسلد بلکه با مرگِ آنان، رشتههای عشق تنگ تر میشود.
آری نجف، خانهی پدریِ روح او بود و کربلا، میعادگاهِ خونِ تازهاش و او، این قافلهسالارِ خسته، برای نخستین بار در میانِ این خیلِ عظیم، آرام گرفت؛ بیآنکه نیاز به قالبی از طلا یا سنگ داشته باشد چراکه تمامِ حرمهای عشق در این شب برای طوافِ پیکرش، بیقرار شده بودند.