جمعه / ۱۵ خرداد / ۱۴۰۵
×

گاهی اسم‌ها شبیه هم‌اند،اما تقدیرشان را خدا میداند. من مادری‌ پسری هستم به نام «رایان»رایان من هشت‌سال دارد با چشم‌هایی گیرا و جذاب که هنوز وقتی می‌خوابد، دستم را محکم می‌گیرد. هر شب بوسه‌اش می‌زنم و دلم آرام می‌شود. اما سحرگاه بیست‌وسوم خرداد…وقتی خبر رسید از حمله نظامی رژیم صیهونیستی به خاک کشور عزیزمان به […]

رایانِ من، رایانِ او؛ دو آغوش، یک زخم
  • کد نوشته: 35519
  • تیر ۸, ۱۴۰۴
  • برچسب ها

    گاهی اسم‌ها شبیه هم‌اند،
    اما تقدیرشان را خدا میداند.

    من مادری‌ پسری هستم به نام «رایان»
    رایان من هشت‌سال دارد با چشم‌هایی گیرا و جذاب که هنوز وقتی می‌خوابد، دستم را محکم می‌گیرد. هر شب بوسه‌اش می‌زنم و دلم آرام می‌شود.

    اما سحرگاه بیست‌وسوم خرداد…
    وقتی خبر رسید از حمله نظامی رژیم صیهونیستی به خاک کشور عزیزمان به منطقه مسکونی در میان همه سرداران، دانشمندان و مردان و زنان و کودکان شهید این تجاوز نظامی آشکار نامی اما آشنا بود در میان شهدا که دلم را بسیار لرزاند.

    دلم لرزید نه فقط از غصه که از پیوندی خاموش…
    انگار مادرِ آن رایان، حرف نگفته‌ای را با قلب من گفته بود.

    زهره رسولی مادری پزشک، متخصص، فهیم اما پیش از همه او مادر رایان بود مثل من …
    رایان یعنی «فرهیخته»«راهنما» و من اسم پسرم را «رایان» انتخاب کردم که فرهیخته ای شود برای کشورش همچون فرهیختگانی که امروز نامشان ماندگارتاریخ است.
    میدانم که زهره نیز با وسواس مثل من اسم رایان را برای پسرش انتخاب کرده بود تا اسمش ماندگار شود که در دو ماهگی چنین شد.

    میدانم، چون مادرم، قلبم گواهی میدهد که وقتی موشک بر خانه‌اش فرود آمد، وقتی شعله، دیوارها را بلعید
    زهره نیز فقط یک کار کرد رایانِ دو ماهه‌اش را در آغوش گرفت. نه برای فرار، که برای حفاظت.
    و آخرین جمله‌اش شاید در دلش بود «اگر آتش برسد، من میان تو و درد خواهم بود…»

    ساعاتی بعد اما امدادگران، زهره را یافتند با ۸۰ درصد سوختگی
    و رایان را … نوزادی با صورتی به اندازه کف یک دست که ماسک اکسیژن تمام صورتش را پوشانده بود و بدنی باند پیچی شده بی‌فریاد، بی‌اشک، بی‌دفاع… در آغوش دعای یک ملت … کودکی که دنیا را فقط از درون دل مادرش شناخته بود و حالا قبر را هم با همان آغوش تجربه می‌کرد.

    پدر شهید شدو «کیان» پسر پنج‌ساله، بعد از چند روز در ICU نیز به جمع خانواده‌اش در بهشت پیوست.
    و من امروز مادر رایانی هستم که مانده ام با بغضی ناتمام.

    از قاب سیمای جمهوری اسلامی ایران دیدم چطور در قطعه ۴۲ بهشت زهرا(س)، زهره و رایان کنار هم آرمیده‌اند نه جدا… نه دور مثل همان شب مثل همان لحظه‌ای که دنیا آتش شد و آن‌ها «ما» ماندند.

    و من هر شب، وقتی رایانم را می‌خوابانم بیشتر از همیشه او را بغل می‌گیرم. بیشتر از همیشه با اشک لبخند می‌زنم.
    و در دل، به مادر شهید رایان می‌گویم لالایی‌ات را من ادامه می‌دهم، زهره جان…
    تا دنیا بداند رایانت فراموش نمی‌شود.

    دل نوشته: زهرا رگان

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.