[بعضی شهرها را نمیتوان تنها دید. باید استشمامشان کرد.لاهیجان از همان شهرهاست؛ شهری که پیش از آنکه در نقشه پیدا شوداز بخار یک استکان چای در حافظه ،جان میگیرد.شهری که برگهای سبزش هنوز قصه میگویند. پیلههای سپیدش امید میبافند و دیوارهای آجری کارخانههایش، صدای یک قرن تلاش را در سینه نگه داشتهاند.سفر به لاهیجان، سفر […]
[بعضی شهرها را نمیتوان تنها دید. باید استشمامشان کرد.
لاهیجان از همان شهرهاست؛ شهری که پیش از آنکه در نقشه پیدا شوداز بخار یک استکان چای در حافظه ،جان میگیرد.
شهری که برگهای سبزش هنوز قصه میگویند. پیلههای سپیدش امید میبافند و دیوارهای آجری کارخانههایش، صدای یک قرن تلاش را در سینه نگه داشتهاند.
سفر به لاهیجان، سفر میان گذشته و آینده است؛ جایی که چای و ابریشم هنوز دو رشته از یک هویتند.
روایت سفر من به لاهیجان ؛ روایت شهری است که برگهای سبزش تاریخ را دم میکنند و پیلههای سپیدش هنوز امید میبافند.]
لاهیجان ـ پس از باران ـ زهرا رگان-بعضی سفرها از جاده آغاز نمیشوند، از عطر آغاز میشوند.
از بخاری که آرام از دهانه استکانی کمرباریک بالا میرود و در هوای خانه گم میشود. از صدایی که سالها پیش در حافظه جا مانده؛ صدای قلقل سماور، برخورد استکان با نعلبکی یا خشخش برگهای چای که زیر دستهای زحمتکش مادری، جان میگیرند.
سفر من به لاهیجان نیز از پیچوخم جاده رشت به شرق گیلان آغاز نشد؛ سالها پیش آغاز شده بود. در خانهای کوچک کاه گلی با تلار و نرده های آبی در روستایی چایخیز در شهرستانی همجوار لاهیجان، جایی که صبح پیش از آنکه خورشید از پشت کوه سر برآورد، بخار چای در اتاقها میپیچید و مادرم، آرام و بیصدا پیش از بیدار شدن خانه به قوری جان میبخشید.

آن روزها، چای تنها نوشیدنی نبود؛ بوی خانه بود. رنگ آرامش بود و صدای آغاز زندگی و نشانی بود از دستهایی که خاک را میشناختند. باران را میفهمیدند و از دل برگهای سبز، نان و امید بیرون میآوردند.
اینبار نه «زنبیل» از جنس گالی( گیاهی خودرو که مواد اولیه زنبیل حصیری است برای چیدن برگ چای و مصاف دیگر روستاییان بود) بر دوش داشتم و نه راه باغمان را در پیش گرفته بودم. قلم، دفتر و دوربین همسفرانم بودند و مأموریتی رسانهای به همراه چند تن از همکاران مرا به شهری میبرد که سالها پیش، پیش از آنکه پایتخت چای ایران لقب بگیرد در حافظه کودکی من خانه کرده بود.
دومین جشنواره ملی رسانهای چای بهانه این سفر شد؛ سفری که قرار بود از میان باغها و کارخانهها بگذرد و در نهایت از میان خاطرههایم، عبور کند.
هفته قبل یکی از همکاران رسانه ای لاهیجان که از دست اندرکاران برگزاری دومین جشنواره ملی چای نیز هستند تلفنی به من گفته بود که در سفریک روزه عکاسان و خبرنگاران استانی در روز یکشنبه ۱۱ مرداد چهار ایستگاه پیش رویشان است؛ موزه ابریشم، باغهای چای، آرامگاه پدر چای ایران و کارخانهای تاریخی که هنوز بوی یک قرن زندگی میدهد.
چهار ایستگاه و یک روایت،روایت شهری که هنوز میان برگ و پیله نفس میکشد.
ایستگاه نخست؛ جایی که پیلهها هنوز قصه میگویند

نخستین مقصد، موزه ابریشم لاهیجان در میدان انتظام ، ابتدای ورودی شهر بود؛ بنایی آجری که سکوتش پرهیاهوتر از بسیاری از خیابانهای شهر بود و در کنار ساختمان نیروی انتظامی این شهرستان که پاسبان نظم و امنیت امروز شهراست از تاریخ ابریشم این شهر پاسبانی می کند.

آجرهای سرخ و سالخورده بنا زیر بارانهای بیشمار گیلان، رنگی میان قهوهای و زرشکی گرفته بودند؛ گویی سالها باران، آفتاب و رطوبت، هرکدام سطری بر چهره این ساختمان نوشته بودند.
پشت همین دیوارهای آرام، روزگاری یکی از مهمترین فصلهای اقتصاد گیلان رقم خورده بود؛ روزگاری که ابریشم، هم پای چای ، نبض زندگی بسیاری از خانوادههای این سرزمین را در دست داشت روزگاری که «ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودند» تا نان مردمان این سرزمین رونق چشمگیر داشته باشد.

به همراه همکاران قدم که به داخل موزه گذاشتیم زمان آهستهتر حرکت میکرد.ویترینها فقط اشیای قدیمی را نمایش نمیدادند،تاریخ را روایت میکردند.

از تخم کوچک نوغان تا کرمی که آرامآرام برگ توت را میبلعد. از کرم تا پیله از پیله تا شفیره و از شفیره تا پروانه… از رشته های ابریشم در صندوق قدیمی مادر بزرگی از این دیار که اینجا به نمایش گذاشته شده بود تا تیرها و الوارهای چوبی که سراسر داخل محوطه و سالن ها در طبقه اول و دوم این موزه را از سقف تا ستون ها تا قفسه های چوبی که محل نگه داری کرم های ابریشم در دوره ریزه داری یا همان دورانی که به اندازه مورچه هستند و سیاه و کم کم سفید میشوند با خال های کوچک سیاه ، پر شده بود. بوی چوب های کهنه مرا تا تلمبار و نوغانداری پدر در دهه 60 برد.
به تمام مراحل چرخه تولید ابریشم، چرخهای که شاید ساده به نظر برسد اما در دل خود، عمیقترین درس طبیعت را پنهان کرده است؛ اینکه هیچ پایانی، پایان مطلق نیست و هر پیله میتواند آغاز پروازی دیگر باشد.

مرداد بود؛ یازدهم مرداد ۱۴۰۵ و فصل نوغانداری به پایان رسیده بود و دیگر از کرمهای زنده خبری نبودو آن عطرهایی مست کننده که وقتی به مشام پدر میرسید ناخودآگاه صدای صلواتش تمام تلنبار را پر میکرد اما همین سکوت نیز در این موزه که به گفته مسوول آن 123 سال قدمت دارد قرار نبود برای همیشه ادامه پیدا کند.

شهرام مسافر، کارشناس حوزه ابریشم برایمان از طرحی سخن گفت که میتواند روح تازهای در کالبد این موزه بدمد.
او از اجرای نخستین طرح پایلوت پرورش زنده کرم ابریشم در محوطه موزه خبر داد؛ طرحی که قرار است بازدیدکنندگان، تاریخ را نه پشت شیشههای سرد ویترین بلکه در تپش زندگی تماشا کنند.
به گفته او کرمهای ابریشم طی سه تا چهار هفته با تغذیه از برگ توت به مرحله پیلهتنیدن میرسند و اگر پیلهها برداشت نشوند، چرخه زندگی ادامه پیدا میکند.
کرم به شفیره بدل میشود و پروانهای سپید از دل آن بیرون میآید و دوباره زندگی از تخمی کوچک آغاز میشود…
ایده «موزه زنده» فقط یک طرح گردشگری نیست ،تلاشی است برای آنکه تاریخ از قابها بیرون بیاید و دوباره نفس بکشد
اما برای من، ابریشم تنها یک میراث اقتصادی یا صنعتی نبود.دیدن تصاویر کرمهای ابریشم، ناگهان مرا از تالار موزه بیرون برد؛ نه به خیابانهای لاهیجان بلکه به سالهای دور کودکی در روستایی در شهری همجوار لاهیجان…
به خانه پدری به روزهایی که همراه پدر، ریزهداری کرمهای ابریشم را تجربه میکردیم؛ روزهایی که هنوز بدن کرمها سپید نشده بود و هر صبح با دقت برگهای تازه توت را با ساتور ریز ریز میکردیم و رویشان می ریختیم.

بعد به تلمبار که منتقل میشدند ، صبح و شب در دو وعده برگ ها هم مثل اندازه کرم ها بزرگ و بزرگ تر میشد تا وقتی روز «خال رفتن» از راه میرسید؛ لحظهای که رنگ بدن کرمها آرامآرام به زردی میگرایید و پدر با نگاهی آمیخته به خستگی و شوق میگفت: «وقت پیله بستن رسیده است.»با «کلوش» یا همان کاه و ساقه برنج ویا شاخههای گیاهان جنگلی که در زبان محلی به «کرف» معروف هستند برایشان خانه میساختیم؛ خانههایی که قرار بود در آن، رشتههای نازک ابریشم آرامآرام به دور تنشان تنیده شود.
سالها از آن روزها گذشته است اما بعضی خاطرهها هرگز پیر نمیشوند و در جایی از حافظه همچون پیلهای خاموش، سالها میمانند و تنها کافی است عطری، تصویری یا صدایی از راه برسد تا دوباره شکافته شوند و زندگی را از نو آغاز کنند.

برای من، موزه ابریشم تنها موزه نبود.
در آن ساختمان آجری، کودکیام را دوباره دیدم. دستهای پدر را برگهای توت را و پیلههایی را که روزی خیال میکردم فقط سفیدند اما امروز میدانم هرکدام، رنگی از رنج، صبوری و امید را در خود پنهان کرده بودند.
ابریشم، خواهر سالخورده چای است.
دو خواهری که سالها شانهبهشانه، اقتصاد گیلان را بر دوش کشیدند؛ یکی با رشتههای نازکش لباس بر تن مردم کرد و دیگری با برگهای سبزش، گرمای زندگی را در استکانهایشان و ود نهایت اقتصاد کشاورزان جاری ساخت.
امروز اما ابریشم، زخم سالهای بیمهری را بر تن دارد.
رونقش کمرنگ شده وصدای چرخهایش آرامتر از گذشته به گوش میرسد و بسیاری از خانههایی که روزگاری در کنار چایکاری و برنجکاری با نوغانداری روزگارشان بهتر میگذشت دیگر آن هیاهوی قدیمی را ندارند و معیشتشان کمی به سختی میگذرد با این همه اما امید هنوز در تارهای نازکش جریان دارد.
شاید همان امیدی که از دل پیلهای کوچک آغاز میشود و روزی دوباره میتواند این میراث کهن را به روزهای شکوهش بازگرداند …
ما در حالی که آخرین نگاه را به دیوارهای آجری موزه میانداختیم راهی ایستگاه دوم شدیم؛ جایی که دیگر قرار نبود تنها روایتگر باشم…قرار بود دوباره، چایکار شوم…
ایستگاه دوم؛ جایی که خبرنگار دوباره چایکار شد

از موزه ابریشم که بیرون آمدیم گویی رشتهای نامرئی، پیلههای سپید را به برگهای سبز گره میزد. مسیرمان از کوچهباغهای نمناک لاهیجان میگذشت؛ جادهای که هر پیچ آن در وسط گرمای مرداد یا به قول مادر بزرگ که ماهها را با تقویم دیلمی می شناخت، «قبل اسد» هنوز بوی باران، خاک و چای را با خود حمل میکرد.
ابرهای خزری آرام بر شانه کوه نشسته بودند و نسیمی خنک، عطر باغها را تا پنجره «ماشین ون » حامل عکاسان و خبرنگاران میآورد؛ عطری که برای من، تنها بوی چای نبود؛ بوی کودکی بود.

مقصد، باغ اصلاحشده «علی جهاندیده» در منطقه سرچشمه لاهیجان بود؛ باغی که امروز به نمادی از پیوند دانش، تجربه و امید در چایکاری تبدیل شده است.
از همان نخستین نگاه، تفاوت این باغ با بسیاری از باغهای قدیمی آشکار بود. بوتهها با نظمی چشمنواز دامنه را پوشانده بودند؛ گویی دست انسان و هندسه طبیعت سالها کنار هم نشسته بودند تا این فرش سبز را ببافند. دیگر خبری از شیبهای فرسوده و دسترسی دشوار گذشته نبود. زمین با اجرای طرح اصلاح شیب چهرهای تازه یافته بود؛ چهرهای که نوید آیندهای پربارتر را میداد.

در آنجا مقصود حسینی پیرکوهی، رئیس اداره چای لاهیجان از جایگاه این شهرستان در صنعت چای کشور سخن گفت اما آنچه شنیدیم تنها مجموعهای از آمار و ارقام نبود؛ روایت شهری بود که هنوز زندگی هزاران خانوادهاش با برگهای سبز چای گره خورده است.
او گفت: لاهیجان با بیش از پنج هزار و ۱۰۰ هکتار باغ چای فعال حدود ۲۲ درصد چای کشور را تولید میکند و بیش از ۱۰ هزار و ۵۰۰ بهرهبردار،معاش خود را از همین بوتههای سبز به دست میآورند.
این اعداد، روی کاغذ شاید تنها چند رقم باشند اما وقتی میان باغ میایستی هر عدد چهره انسانی پیدا میکند؛ چهره مردی که سپیدهدم راه باغ را در پیش میگیرد. زنی که سبد چای را بر دوش میگذارد یا کودکی که هنوز بوی برگهای تازهچیدهشده را با خاطرات خانه میشناسد.
حسینی پیرکوهی از افزایش حدود ۹ درصدی خرید برگ سبز نسبت به سال گذشته نیز خبر داد؛ رشدی که حاصل احیای باغهای رهاشده اجرای برنامههای بهزراعی و حمایت از چایکاران است.
او اصلاح شیب را یکی از مهمترین گامهای افزایش بهرهوری دانست؛ طرحی که تنها شکل زمین را تغییر نداده بلکه نگاه به کشاورزی را نیز دگرگون کرده است.

در این باغ، اصلاح شیب فقط جابهجایی خاک نبود؛ مهندسی امید بود. زمینی که روزی کار در آن دشوار و پرهزینه بود و امروز به باغی تبدیل شده که مدیریت آن آسانتر، مصرف نهادهها کمتر و عملکرد آن بهمراتب بیشتر شده است.
رئیس اداره چای لاهیجان توضیح داد که اجرای این طرح میتواند تولید هر هکتار را از حدود ۱۲ تن به ۱۸ تا ۲۰ تن افزایش دهد؛ رشدی که برای یک چایکار تنها افزایش محصول نیست. یعنی ماندن در روستا یعنی روشن ماندن چراغ خانه و یعنی ادامه یافتن حیات باغهایی که بخشی از هویت گیلانند اما میان تمام این آمارها اتفاقی افتاد که هیچ جدول آماری قادر به ثبت آن نیست.
چایکاران آرامآرام وارد باغ شدندو صدای خندههایشان با آواز پرندگان درهم آمیخت و انگشتانشان با مهارتی که تنها از سالها همنشینی با بوتههای چای به دست میآید جوانههای لطیف را از میان شاخهها جدا میکرد.
برگها، بیصدا از شاخه جدا میشدند؛ انگار خودشان نیز میدانستند که سرنوشتشان گرم کردن دل میلیونها ایرانی است و من و چند تن از همکاران لاهیجانی دوربینها را پایین آوردیم.قلمها برای چند دقیقه بسته شدند و خبر، جایش را به زندگی داد.

دستم را میان بوتههای سبز بردم. همان بوتههایی که آنقدر درهم تنیده بودند که خاک سست و نرم زیر پا بهسختی دیده میشد.انگشتانم بیآنکه فکر کنم راه قدیمی را پیدا کردند. راهی که سالها پیش آموخته بودند.«دو برگ و یک غنچه…»همان قاعده قدیمی” همان ظرافت همیشگی “همان احترامی که باید برای بوته چای قائل بود.ناگهان دیگر خبرنگار نبودم. سالها از شانههایم کنار رفت و دوباره همان دخترکی بودم که در کنار پدر و مادر، میان باغهای چای میدوید؛ دخترکی که« زنبیل حصیری» برایش سنگین بود اما شوق همراهی با خانواده، خستگی را از یادش میبرد.خاطره بیاجازه از راه رسید.خورشید « قبل اسد »دوباره بر باغ تابید و صدای مادر را شنیدم که از میان بوتهها مرا صدا میزدوپدر را دیدم که آرام اما بیوقفه، برگها را میچید؛ مردی که دستانش بوی خاک، باران و چای میدهد هنوز…برای چند دقیقه، زمان ایستاد.
میان انبوه بوتهها، فاصله میان امروز و دیروز از میان رفت و فهمیدم بعضی سرزمینها را نمیتوان تنها دید؛ باید زندگیشان کرد.آن چند دقیقه کوتاه بیش از هر نشست خبری و هر جدول آماری، حقیقت صنعت چای را برایم معنا کرد.
چای، برای مردم این سرزمین صرفاً یک محصول کشاورزی نیست.چای، بخشی از حافظه جمعی گیلان است.میراثی است که از دستهای پینهبسته پدران و مادران به نسلهای بعد رسیده است.
چای، روایت رنجی است که عطر میشود
و اینچا بود که شنیدم حسینی پیرکوهی در ادامه بر نقش رسانهها در معرفی چای ایرانی تأکید میکرد و میگفت؛ فرهنگسازی باید از مدرسهها آغاز شود و رسانهها میتوانند مردم را به مصرف چای داخلی ترغیب کنند.
او جوانسازی باغهای فرسوده، حمایت از چایکاران خردهمالک، توسعه مکانیزاسیون و گسترش تسهیلات کمبهره را از مهمترین نیازهای امروز صنعت چای دانست نیازهایی که اگر جدی گرفته شوند میتوانند آینده این میراث سبز را تضمین کنند.
خورشید، آرامآرام از میانه آسمان میگذشت و سایه ب درختان پرتقال و نارنجی که در گوشه و کناره های باغ خودنمایی میکردند کوتاهتر میشد و باغ، همچنان به زندگی خود ادامه میداد.
چایکاران، بیآنکه به دوربینها توجهی داشته باشند همچنان برگها را میچیدند؛همانگونه که سالها پیش پدرانشان چیده بودند و شاید سالها بعد، فرزندانشان نیز خواهند چید و ما نیز باغ را به نسیم همیشگیاش سپردیم و سوار« ون »شدیم و از میان کوچهباغهایی گذشتیم که دیوارهایشان از عطر بوته های سبز چای لبریز بود.
پیش رو، ایستگاهی قرار داشت که نامش با سرنوشت چای ایران و لاهیجان گره خورده است؛ آرامگاه مردی که نهال چای را دو قرن پیش از آن سوی مرزها به این خاک آورد و رویای سبز شدن ایران را با خود به لاهیجان آورد.
سفر، هنوز ادامه داشت…

بر فراز تپه چای؛ مقبرهای که تاریخ یک صنعت را روایت میکند
ایستگاه سوم؛
پس از آنکه از میان بوتههای سبز چای گذشتیم، جاده ما را به سکوتی رساند که در دل خود پرهیاهوترین فصل تاریخ چای ایران را پنهان کرده بود؛ آرامگاه کاشفالسلطنه….
در دامنه کوهی که امروز با بام سبز، تلهکابین و چشماندازهای گردشگری لاهیجان شناخته میشود، بنایی سنگی آرام گرفته است.
آرامگاهی که بیش از آنکه خانه ابدی یک شاهزاده قاجار باشد، شناسنامه صنعت چای ایران است.

اینجا مردی آرمیده که به جای وارد کردن چای، راز روییدن آن را به وطن آورد. مردی که بذر دانایی کاشت تا سالها بعد میلیونها برگ سبز از دل خاک شمال سر برآورند.
قدم که به محوطه آرامگاه گذاشتم، سکوت آنجا رنگ دیگری داشت. سکوتی که بوی باران میداد و عطر چای انگار هر درخت، هر سنگ و هر نسیمی بخشی از خاطره مردی را زمزمه میکرد که سرنوشت یک سرزمین را تغییر داد.
محمد باقری، مسئول موزه تاریخ چای ایران روایت زندگی کاشفالسلطنه را از روزهای تحصیل در دارالفنون برای خبرنگاران آغاز کرد. از ادامه تحصیل در سوربن از مأموریتش در هندوستان و از روزهایی که با صبوری و هوشمندی دانش کشت و فرآوری چای را آموخت. دانشی که انگلیسیها سالها آن را پنهان نگه داشته بودند.
او برای خرید چای نرفته بود. برای آموختن رفته بود. تفاوت همین یک جمله، فاصله میان یک تاجر و یک معمار آینده را رقم میزند.
کاشفالسلطنه اقلیم را شناخت. خاک را لمس کرد. شیوه کاشت، داشت، برداشت و فرآوری را آموخت و سرانجام نهالهایی را با هزار دشواری به ایران رساند. نهالهایی که بعدها ریشه در دامنههای سبز گیلان دواندند و اقتصاد، فرهنگ و سبک زندگی مردمان این خطه را برای همیشه دگرگون کردند.
او پس از بررسی اقلیم شمال، لاهیجان و تنکابن را مناسبترین مناطق برای کشت چای دانست اما زمان، لاهیجان را به قلب تپنده این صنعت بدل کرد. شهری که امروز نامش با چای گره خورده است و پایتخت چای ایران است.

سرنوشت اما فرصت چندانی برای تماشای ثمره تلاشهایش به او نداد. کاشفالسلطنه سرانجام در سال ۱۳۰۸ بر اثر سانحه رانندگی جان باخت و بنا بر وصیت خودش در میان همان باغهایی به خاک سپرده شد که آیندهشان را با دستهای خودش نوشته بود.
امروز آرامگاه او تنها یک مقبره نیست، موزهای است که تاریخ چای ایران را ورق میزند.

طبقه نخست، روایت زندگی پدر چای ایران و مسیر شکلگیری این صنعت را از ابتدا پیش چشم بازدیدکنندگان میگذارد و طبقه دوم، با اشیای مردمشناسی از سماورهای مسی و قوریهای چینی گرفته تا ابزارهای قدیمی کشاورزی و وسایل زندگی روستایی بخشی از فرهنگ مردمان این سرزمین را روایت میکند اما برای من، این اشیا تنها اشیای موزه نبودند.

هر کدام، دری بود که به سالهای دور باز میشد.نگاهم که به تشتهای مسی افتاد دوباره صدای دستهای پدر را شنیدم؛ همان شبهایی که پدر جوانم پس از یک روز کاری طاقتفرسا در باغ، برگهایی را که مادرم از چند روزقبل روی چادرشب رنگارنگ قاسم آادی اش ( پارچه ای نخی یا ابریشمی با طیف رنگ های رنگین گمانی و شاد که زنان گیلک به وقت کار و تلاش به کمرشان می بستند و مصارف چند منظوره داشت به عنوان زیرانداز و رو انداز هم استفاده میشد که توسط بانوان هنرمند روستای قاسم آباد رودسر بافته می شود و امروزه به عنوان یکی از صنایع دستی گیلان به ثبت ملی رسیده است) پهن کرده بود تا پلاسیده شوند در تشت مسی میریخت و با حوصله مالش میداد تا برای خشک شدن زیر آفتاب آماده شوند.

عطر برگهای نیمهخشک، صدای برخورد دستها با فلز،گرمای خانه و استکانهای چای، ناگهان از پشت سالها بیرون آمدند و در راهروهای موزه جان گرفتند.
گاهی یک موزه، فقط تاریخ یک سرزمین را نگهداری نمیکند، بخشی از حافظه آدمها را نیز در خود پناه میدهد.
در آن لحظه، احساس کردم اینجا تنها روایت زندگی کاشفالسلطنه نیست؛ روایت زندگی هزاران خانوادهای است که نسل در نسل، چای را نه فقط به عنوان محصولی کشاورزی بلکه به عنوان بخشی از هویت و زیست خود شناختهاند. حتی معماری آرامگاه نیز گویی داستانی مستقل برای گفتن داشت.

محمد باقری توضیح میداد که چگونه بارندگیهای سنگین و رطوبت همیشگی اقلیم لاهیجان طی سالها بارها نمای بنا را دستخوش تغییر کرده و مرمتهای متعدد را ضروری ساخته است. به سنگهای نمخورده بنا نگاه کردم در ذهنم چنین آمد که سالهاست میان سنگ و باران، گفتوگویی خاموش جریان دارد؛ سنگ میخواهد بماند و باران بیآنکه قصد ویرانی داشته باشد هر بار او را به آزمون تازهای فرا میخواند.
شاید راز ماندگاری همین باشد، دوام آوردن در دل باران نه گریختن از آن…!
و کاشفالسلطنه نیز چنین بود؛ مردی که بذر امید را در خاکی کاشت که سالها بعد سبزی آن از مرز یک محصول فراتر رفت و به بخشی از هویت گیلان و ایران تبدیل شد.
ایستگاه چهارم؛ جایی که آجرها هنوز بوی چای میدهند

آخرین مقصد، کارخانهای بود که بیش از آنکه یک واحد تولیدی باشد شبیه حافظه زنده لاهیجان بود؛ بنایی آجری که سالها پیش با نام «هوختیف» شناخته میشد و امروز با نام کارخانه چایسازی شهید اسلامی همچنان نفس میکشد.
ظهر از نیمه گذشته بود و نور خورشید از لابهلای پنجرههای بلند کارخانه بر کف سالن میریخت. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که زمان، آرامآرام از حرکت ایستاد.
بوی برگ سبز تازه، بخار گرم چای، صدای یکنواخت دستگاههای مالش، خشخش برگهایی که روی نوارهای انتقال جابهجا میشدند و دیوارهای آجری که یک قرن خاطره را بر دوش میکشیدند، همه دست به دست هم داده بودند تا احساس کنم وارد موزهای زنده شدهام؛ موزهای که هنوز کار میکند، هنوز تولید میکند و هنوز زندگی در آن جریان دارد.
صدای دستگاهها برایم غریبه نبود.

هر چرخش غلتکها مرا به سالهای کودکی میبرد؛ به دستان پدر که برگهای پلاسیده چای را در تشت مسی میمالید به چادرشب رنگارنگ مادرم که زیر آفتاب خرداد، بستر خشک شدن برگها بودند و به عطر چایی که پیش از آنکه در استکان بنشیند در خانه ما زندگی میکرد. اینجا گذشته فقط روایت نمیشد؛ دوباره نفس میکشید.

در دل این کارخانه تاریخی زن و شوهری ایستاده بودند که شاید اگر عشق و پایداریشان نبود امروز این ساختمان نیز تنها تصویری در کتابهای تاریخ بود.
محمد میرصادقی و همسرش خانم احمدینژادسالهاست بیهیاهو و بیادعا بار احیای این میراث صنعتی را بر دوش کشیدهاند. کارخانهای که روزگاری به اسکلتی فرسوده و خاموش تبدیل شده بود با سرمایه شخصی، همت و عشق آنان دوباره جان گرفته است.
در دفتر قدیمی کارخانه کنار پنجرههایی که هنوز بوی گذشته میدادند و شیشه هایش مثل اکثر کارحانه های چای گیلان که علی رغم کاووش اما نمیدانم چرا شکسته یا ترک دارند استکانهای قجری با نقش مظفرالدینشاه روی میز چیده شده بود. چای تازهدم لاهیجان در کنار کیک و کلوچه نوشین، پذیرایی ساده اما اصیلی بود که بیش از هر تشریفاتی، رنگ و بوی این سرزمین را داشت که بعد از یک ساعت گشت و گذار در کارخانه جانمان را جلا داد.
میرصادقی با نگاهی که خستگی سالها تلاش در آن دیده میشد از روزهای بازسازی کارخانه گفت. از هزینهای نزدیک به سه میلیارد تومان که برای مرمت این بنای تاریخی صرف شده و از مجموعهای که امروز در فصل برداشت برای حدود ۳۵ نفر اشتغال مستقیم ایجاد کرده است
.

او از چایی گفت که در این کارخانه تولید میشود؛ چایی که برگهایش از دامنهها و دشتها در جاهای متفاوت لاهیجان گردآوری میشوند تا ترکیب عطر و طعم، محصولی اصیل و باکیفیت را شکل دهد.
به گفته او هر چین چای شخصیت خودش را دارد؛ بهار، تابستان و پاییز هر کدام طعمی متفاوت به برگها میبخشند و هنر کارخانه آن است که این تفاوتها را به کیفیتی ماندگار تبدیل کند.
اما روایت این کارخانه فقط روایت تولید نبود،روایت عشق بود.
میرصادقی با لبخند از همسرش یاد کرد؛ از زنی که از نخستین ساعت صبح تا پاسی از شب، دوشادوش او ایستاده و بخش بزرگی از مدیریت مجموعه را بر عهده دارد.
خانم احمدینژاد نیز با همان آرامش همیشگی گفت که در فصل برداشت، کارگران از گیلان و حتی دشت مغان در این کارخانه مشغول کار میشوند و برای آنان امکانات اقامتی و رفاهی نیز فراهم شده است.
در نگاه این زوج، کارخانه فقط محل تولید چای نیست؛ خانهای است که چراغش نباید خاموش شود.خانهای که اگر خاموش شود، بخشی از حافظه یک شهر و برخی از چرخ اقتصاد این مملکت نیز خاموش خواهد شد.
میرصادقی از دشواریهای این راه نیز گفت؛ از روزهایی که هزینه مرمت، پرداخت دستمزد کارگران و حتی وامهای کوچک آنان، همگی از سرمایه شخصی مجموعه تأمین شده و حمایت مؤثری از سوی دستگاههای دولتی دریافت نکردهاند اما با همه این دشواریها، «هوختیف» هنوز ایستاده است.
نه فقط به این دلیل که دیوارهایش از آجر ساخته شدهاند، بلکه چون انسانهایی هنوز به ماندنش ایمان دارند.
او از برند «چای برسام» نیز سخن گفت؛ برندی که نامش را از نوهاش گرفته است. نامی که برای او تنها یک نشان تجاری نیست بلکه امیدی است برای آینده چای ایرانی؛ پلی میان دستهای چایکار و استکان خانوادههای ایرانی.
وقتی از کارخانه بیرون آمدم، صدای دستگاهها هنوز در گوشم میپیچید.
این بار، آجرهای قدیمی فقط از تاریخ یک ساختمان نمیگفتند؛ از ایستادگی انسانهایی روایت میکردند که اجازه ندادهاند چراغ یک میراث خاموش شود.
آنجا فهمیدم وطن فقط در مرزهای جغرافیا خلاصه نمیشود.گاهی وطن در کارخانهای قدیمی است که هنوز بوی چای میدهد در دستی که آجر فروریختهای را دوباره بر جای خود مینشاند . در کارگری که صبح زود دستگاهی صدساله را روشن میکند و در زنی که بیهیاهو، ستونهای یک کارخانه را بر شانههایش نگه داشته است.

همچنان که فرهاد سازنده، معاون بهبود تولیدات سازمان چای کشور در کارخانه قدیمی هوختیف در جمع خبرنگاران با تأکید بر ظرفیتهای کمنظیر چای ایرانی رسانهها را زبان گویای چایکاران دانست و آینده این صنعت را در توسعه مکانیزاسیون، اصلاح شیب باغها، حمایت از تولیدکنندگان و بازگشت جوانان به روستاها ترسیم کرد؛ آیندهای که میتواند مهاجرت معکوس را از رؤیا به واقعیت تبدیل کند.
شاید رسالت رسانه نیز چیزی جز همین نباشد؛ دیدن آنچه در هیاهوی روزمره کمتر دیده میشود و روایت کردن دستهایی که بیصدا، ستونهای اقتصاد و هویت این سرزمین را برپا نگه داشتهاند.
و رسانه میتواند پلی باشد میان باغ و سفره؛ میان چایکار و مصرفکننده؛ میان پیلهای کوچک و صنعتی که هنوز امید به شکوفایی دوباره آن زنده است…
عصر لاهیجان آرامآرام در آغوش مه فرو میرفت و ما نیز راه بازگشت را در پیش می گرفتیم.
وقتی لاهیجان پشت شیشههای ون آرامآرام دور میشد، عطر چای هنوز همراهم بود.
پیلههای سپید، بوتههای سبز، آرامگاه مردی که چای را به ایران آورد و کارخانهای که عاشقانه از فراموشی نجات یافته بود دیگر فقط تصویر نبودند؛ بخشی از حافظه سفر شده بودند.
و لاهیجان شهری بود که چای در آن، امید فردای سفره ایرانی و ابریشم، نخ پیوند دیروز و امروز رقم می زد . اینجا هر برگ، روایت رنج و هر پیله، نوید تولدی دیگر است. شهری که با عطر خاطره بیدار میشود و در هر کوچهاش، گذشته و آینده در هم تنیدهاند؛ لاهیجان، نه فقط پایتخت چای، که سرزمین ماندگاری است؛ شهری میان پیله و برگ…






































































