جمعه / ۱۵ خرداد / ۱۴۰۵
×

روایتِ خون و ماهتاب، شبِی که دشمن در آستانه اشرفیه شقاوت را معنا کرد. اینجا بیت المقدس است اینجا همان جایی است که چون مردمانش دانشمندانش ، کودکان و زنان و جوانان و پیرانش سر تعظیم جلوی جرثومه ظلم و کفر جهان فرود نیاوردند تکه های بدنشان با مین موشک هایشان به درو دیوار این […]

از تهران تا آستانه؛روایتِ خون و ماهتاب، شبِی که دشمن در آستانه اشرفیه شقاوت را معنا کرد
  • کد نوشته: 35615
  • تیر ۱۸, ۱۴۰۴
  • برچسب ها

    روایتِ خون و ماهتاب، شبِی که دشمن در آستانه اشرفیه شقاوت را معنا کرد.

    اینجا بیت المقدس است اینجا همان جایی است که چون مردمانش دانشمندانش ، کودکان و زنان و جوانان و پیرانش سر تعظیم جلوی جرثومه ظلم و کفر جهان فرود نیاوردند تکه های بدنشان با مین موشک هایشان به درو دیوار این شهر پرتاب شد.

    نیمه شب سوم تیر ۱۴۰۴ وقتی ساعت از یک گذشته بود ،آسمانِ آستانه‌ی اشرفیه، بی‌ماه و بی‌ستاره، گویی به ماتم نشسته باشد آنگاه که بادِ سفیدرود، ناله‌هایش را با بوی بوته های سبز بادام‌های تازه سر برآورده از خاک و عطر شالیزارها درمی‌آمیخت گویی بوی خون آمدو باروت …

    خانه‌ی کودکی‌های همسر مردی از تبار علم و ایمان در خیابانِ تعاون (فتح‌المبین)، جایی نزدیک اداره‌ی محیط‌زیست و پشتِ ارشاد،خانه‌ای قدیمی با دیوارهای کم‌عرض و دل‌های پر از غم، میزبانِ مهمانی ناخوانده ای شد.
    مهمانی که نه از در که از آسمان آمد و با چهار انفجارِ پیاپی، چهار خانه را با خاک یکسان کرد و شانزده تن را به شهادت رساند و پدری که برای عزاداری آمده بود، دوباره هم عزا داری شد و هم شهید..

    «دکتر سید محمدرضا صدیقی صابر» دانشمندِ هسته‌ای که روزگاری در سایه‌ی حرمِ آقا سید جلال‌الدین اشرف آرزوهایش را پرورش داده بود و این‌بار نه برای پیشرفتِ علمی که برای سوگواریِ پسرِ ۱۷ ساله‌اش آمده بود در خانه پدری همسرش به همراه بستگان نزدیک برای جوان تازه از دست داده شان عزاداری کنند.
    پسری که در سحرگاه ۲۳ خرداد، زیر آوارِ حمله‌ی صهیونیست‌ها در تهران شهید شده بود و پدر، حتی مجالِ وداع با او را نیافته بود حتی در مراسم خاکسپاری و سوم او شرکت نکرده بودو اشک نریخته بود و دشمن، همین سوگِ خاموش او را هم برنتابید.

    درست وقتی که خانواده و همسایگان و بستگان برای تسلای دل او و خانواده اش در خانه موسی صابر پدر خانم وی دور هم جمع شده بودند تا تسلیتی بگویند،موشک‌ها آمدند نه برای هدفی نظامی، بلکه برای نابودیِ مردی که جرأت کرده بود دانش هسته ای را از آنِ کشور خود کنند.

    آن شب کودکانِ بی‌گناه، قربانیانِ کینه‌ی جهانی شدند

    در آن شبِ سیاه،مادری( مادر خانم دکتر صدیقی ) که روی نانِ گرم را برای داماد و نوه ها و دختر داغدارش آورده بود ،پیرمردی که زیر لب برای نوه‌اش لالایی می‌خواندو کودکانی که در آغوشِ مادرانشان آن شب خوابیدند به امید فردای بهتر اما یک‌باره به آسمان پرتاب شدند…نه با بال‌های فرشته‌ها که با انفجارِ موشک‌ها و علم پدر جرمِشان بود علمی که جرم این سرزمین( ایران ) شد.

    آن شب دشمن نشان داد که دردش،نه جنگ‌افزارها، که اندیشه‌های مستقل است.نه موشک‌ها، که دست‌های پرتلاشِ دانشمندان است و نه نظامیان، که مادران و کودکانِ بی‌پناهی هستند که قصه مهتاب و شالیزار را در آرامش و امنی برای کودکانشان لالایی می‌گویند .

    دردش ملتی است که زیر بار ظلم نمی‌رود دردش
    ملتِ علی‌اصغرها و رقیه هاست ،ملتِ شهیدانِ هسته‌ای ملتی که هرگز نخواهد مرد تا به ریسمان الهی چنگ میزند هرگز ذلت نمی‌پذیرد تا زیر پرچم حسین (ع)و زینب (س)سینه میزند.

    امروز چهارشنبه ۱۸ تیر ماه بعد از گذشت ۱۵ روز از آن حادثه دلخراش به همت بسیج رسانه استان گیلان جمعی از خبرنگاران به عنوان راویان کربلایی آستانه اشرفیه قرار عاشقی مان را روی ساعت ۲ عصر کوک کردیم بعد از ادای احترام به مقام شامخ شهدا از وادی شهدا در شهر رشت « گلزار شهدا »راهی شدیم تا به وادی شهدایی دیگر برسیم, شهدای علم و وطن در شهر زیبای آستانه اشرفیه که امروز در کنار سفید رود و بادام زمینی و برنج اعلا و حرم امن آقا سید جلال الدین اشرفش که نه تنها برای آستانه ای ها بلکه برای اکثر ما شرق گیلانی ها روزهای عاشورا درس ایستادگی حسین را با عزاداری های بی نظیرش بازسازی می‌کند ، روایت کنیم.

    روایت قصه تازه ای از «هیهات من الذله»را ، قصه ای از ایستادگی ملتی را، ایستادگی از جنس علم و ایمان را ،قصه دانشمند شهیدی که تا قبل از سوم تیر ۱۴۰۴ شاید بسیاری از ما هم استانی ها و حتی همشهری هایش خبر نداشتیم که صحن امن آقا سید جلال الدین اشرف روزی مأمن روزهای کودکی و نوجوانی و جوانی دانشمندی هسته ای ایران بوده است.
    امروز آمدیم تا جهان بداند آن‌ها که پرچمِ حقوقِ بشر برمی‌دارند،چگونه گهواره‌ها را هدف می‌گیرند… چگونه فکر ها را برای بقای خود خطرناک می‌بینند.

    آمدیم بگوییم قصه« کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا » هر روز تکرار می شود و تمام‌شدنی نیست …آمده این تا بگوییم خونِ آستانه‌ی اشرفیه روی دست‌های تاریخ می‌ماندو فریاد می‌زند:
    “ما زنده‌ایم، و از این ایستادگی ما شما خواهید ترسید.”
    آماده ایم تا بگوییم اینجا کربلاست…

    اینجا بیت المقدس است اینجا همان جایی است که چون مردمانش دانشمندانش ، کودکان و زنان و جوانان و پیرانش سر تعظیم جلوی جرثومه ظلم و کفر جهان فرود نیاوردند تکه های بدنشان با مین موشک هایشان به درو دیوار این شهر پرتاب شد اینجا آمده ایم تا بگوییم هر چند مجامع جهانی روی این جنایت هولناک سکوت کرده است اما ما را پایان حقیقت هنوز زنده ایم و به قداست قلممان قسم خورده ایم که حقیقت را بیان کنیم و چه حقیقتی بزرگتر از مقتل شهدای آستانه اشرفیه مقتلی که روزی محل زندگی عادی مردمانی بود از جنس آب و آیینه و ایمان …و امروز محل شهادت سیده محیا صدیقی متولد ۱۳۹۶، هشت ساله، سیده فاطمه صدیقی متولد ۱۳۸۵، نوزده ساله، سید حمیدرضا صدیقی متولد ۱۳۸۷، هفده ساله، سید محمدرضا صدیقی متولد ۱۳۵۳، پنجاه و یک ساله، زهرا صابر متولد ۱۳۵۹ چهل و پنج ساله.امیرعلی چترعنبرین متولد ۱۳۹۱، سیزده ساله سیف الله رهنما متولد ۱۳۴۷، پنجاه و هفت ساله است.

    ✍️ به یادِ شهدایِ خیابانِ تعاون
    شهیدانِ علم، شهیدانِ بی‌گناهی
    که در سوم تیر ۱۴۰۴، نامشان را در دفترِ شرف ثبت شد./ زهرا رگان

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.