جمعه / ۱۵ خرداد / ۱۴۰۵
×

به قلم :زهرا رگان/ در دل سرزمین باران‌خورده‌ی گیلان جایی که مه بر شانه‌ی کوه می‌نشیند و رودها آرام زمزمه می‌کنند شور زندگی را چای برای من فقط نوشیدنی نیست. چای، روایت زندگی‌ست.قصه‌ای‌ست که در فنجان‌های گل‌دار خانه‌ی مادربزرگ آغاز می‌شود و با هر جرعه مرا به باغ‌های خاطره می‌برد؛ به کودکی‌های خیال‌انگیز به روزهایی […]

چای، ترانه‌ای در فنجان خاطره

به قلم :زهرا رگان/ در دل سرزمین باران‌خورده‌ی گیلان جایی که مه بر شانه‌ی کوه می‌نشیند و رودها آرام زمزمه می‌کنند شور زندگی را چای برای من فقط نوشیدنی نیست. چای، روایت زندگی‌ست.
قصه‌ای‌ست که در فنجان‌های گل‌دار خانه‌ی مادربزرگ آغاز می‌شود و با هر جرعه مرا به باغ‌های خاطره می‌برد؛ به کودکی‌های خیال‌انگیز به روزهایی که صدای سماور موسیقی آرام خانه‌مان بود.

چای، حافظه‌ی سبز روستای ماست. حافظه‌ای که در برگ‌های لطیفش کودکی، عشق، و زندگی جاریست.

هر صبح صدای قل‌قل سماور پیش‌درآمدی بود بر روزی پر از خیال.
مادرم با دستانی خسته اما مهربان استکان‌های کمر باریک را پر می‌کرد و می‌گفت: «چای دل را گرم می‌کند نه فقط تن را.» و من باور داشتم که این گرما جادویی‌ست که غم‌ها را در خود حل می‌کند.

اردیبهشت که می‌رسید باغ‌های چای سبز می‌شدند و پیراهن‌های شکوفه‌دار دخترکان چای‌چین در میان بوته‌ها می‌رقصیدند.
روستای ما بوی زندگی می‌داد. صدای بلبلان باغ با خنده‌های همسایه‌ها در هم می‌آمیخت و برگ‌های چای با دستان پینه‌بسته‌ی پدرم در زنبیل‌های بافته‌شده از «گالی» آرام می‌نشستند تا راهی کارخانه شوند. گویی هر برگ تکه‌ای از خاطره بود.

پروانه‌ها هم‌نوا با کودکی‌مان از باغی به باغ دیگر پرواز می‌کردند و من و خواهرم با دست‌هایی کوچک و خیال‌هایی بزرگ به دنبالشان می‌دویدیم.

پیرمرد همسایه اما هر بار که مارا می‌دید با عصای چوبی ساخته شده از چوب ازگیل درخت باغ ما که حسابی محکم هم بود بود مثل دلش که قرص برکت باغش بود از اینکه باغ تازه شخم‌خورده را لگدمال کرده بودیم عصبانی می‌شد و ما را تا دم در خانه بدرقه می‌کرد؛ همان خانه‌ای که بوی نان تازه و چای داغ آن را به پناهگاهی از جنس مهر بدل کرده بود.

آری چای آیینی بود برای وصل نسل‌ها آنگاه که پدربزرگم با نگاهی آرام قصه‌هایش را در استکان‌های چای می‌ریخت و من با هر جرعه به گذشته‌ای دور و نزدیک سفر می‌کردم.

شالیزارهای کنار خانه‌ی مادربزرگ هم با هر نسیم اردیبهشت به جشن چای‌چینی می‌پیوستند انگار آنها نیز سبزیشان را از برگ‌های زمردین چای باغ پدر وام می‌گرفتند و سینه‌سرخی که هر صبح زیر گوش صنوبرها آواز می‌خواند تا آفتاب بخندد و جوانه‌های چای بیدار شوند.

در سایه‌سار صنوبرها شعر زندگی همواره بر زبان سبز چای جاری بود.


دخترکان چای‌چین با دامن‌هایی از شکوفه‌های نارنج در میان بوته‌ها می‌چرخیدند و آوازشان با صدای پرندگان در هم می‌آمیخت و هر برگ چای با دستانی مهربان‌تر چیده می‌شد؛ دستانی که بوی خاک می‌دادند و بوی زندگی.

در عصرهای مه‌آلود وقتی باران نرم‌نرمک بر سقف خانه می‌کوبید مادربزرگ کنار پنجره می‌نشست چای می‌ریخت و قصه‌هایش را با بخار فنجان‌ها به آسمان می‌فرستاد و من در پناه آن گرما بزرگ می شدم با طعم چای با صدای سماور با بوی نان داغ که هنوز در هیاهوی شهر مشامم را می‌نوازند.

اما امروز آن روستای سبز در سایه‌ی ویلاهای غریبه ها رنگ باخته است.


متاسفانه تپه‌ماهورهای کنار خانه‌ی پدری دیگر نفس نمی‌کشند. همسایه‌ها، غریبه‌هایی‌اند که آشنا با خاطرات من نیستند.
تنها پدر مانده و چند همسایه قدیمی که دیگر حتی عصا هایشان از درخت ازگیل باغ ما ساخته نمی‌شوند بچه هایشان وقتی روستا را به امید زندگی بهتر به شهرهای دور ترک کردند از همان شهرها خریده اند و شاید هم جنس چینی باشد دقت نکرده ام.

دستان پدر زبر و نحیف اما همچنان پرمهر که هنوز چای می‌کارد. چای می‌چیند و چای خشک می‌کند تا گرمای وجودش در سماور خانه‌مان روشن بماند.

آری چای هنوز هم هست. شاید جایش را در روستا ویلاهای خوش‌نشینان گرفته‌اند اما هنوز در فنجان‌های عصرانه‌مان در شعرهای شبانه من در خاطراتی که با گذر زمان رنگ نمی‌بازند همچنان جاریست آن هویت ماست .

چای، ترانه‌ایست که در دل خاک ما ریشه دارد و در جان آدمی جوانه می‌زند و من هر بار که بوی چای را می‌شنوم دوباره کودک می‌شوم؛ همان کودک خیال‌باف باغ‌های چای روستای زادگاهم.

همان‌گاه که گیسوان پریشان بید مجنون حیاط خانه‌مان وسط باغ چای با آواز رود پایین‌دست روستا مست می‌شد و عطر چای تازه‌جوانه‌زده را به اعماق جانم می‌ریخت.
همان روزهایی که سبب شدند تا امروز دل‌نوازترین غزل های دفتر شعرم را به چای ببخشم.
من در دفتر شعرم ردیف های غزلهایم را بیاد پیچش گیسوان بید رج به رج به یاد رج‌های منظم و سبز بوته‌های باغ پدر شانه می‌کنم .

و دست‌های مادرم هنوز عطر و سبزینگی چین نخست چای را در خود دارد. مملو از بوی بهارنارنج که تمام دامن پیراهن گلدارش را در برگرفته است و چون انوار الهی می‌درخشد در پهنای خاطرات من…

دامن چین دارش هنوز مرا به یاد اولین روز برداشت چای می‌آورد، همان روزی که با مهربانی می گفت: «تو اولین برگ چای سال را بچین تا دستان کوچکت مایه‌ی برکت محصول امسال‌مان شود.»

آری چای هنوز در خانه‌ی ما نه فقط یک نوشیدنی که زبان عشق است.
زبان مادری، زبان خاطره، زبان آرامش…

شاید روزی دوباره آن روستا با برگ‌های چای با آواز دخترکان چای‌چین با صدای سماور مادربزرگ‌ها زنده شود…

شاید روزی دوباره پروانه‌ها در میان باغ‌ها پرواز کنند و من با دست‌های کوچک پسرکم با خیال کودکانه به دنبالشان بدوم…

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.