پس از باران/آنجا فهمیدم، گاهی مادرها، حتی با زانوان خاکخورده، ستونهای این سرزمیناند و ما، با تمام کمر دردها و خستگیهای روزمرگی، هنوز دعا را بلدیم، هنوز توسل را هنوز ایستادن را حتی اگر روی ویلچر چندمین قرار عاشقانه ام بودبعد از غیبت طولانی بخاطر مریضی مادر که پایم به قرارگاه رسانه ای سردار سخنگو( […]
پس از باران/آنجا فهمیدم، گاهی مادرها، حتی با زانوان خاکخورده، ستونهای این سرزمیناند و ما، با تمام کمر دردها و خستگیهای روزمرگی، هنوز دعا را بلدیم، هنوز توسل را هنوز ایستادن را حتی اگر روی ویلچر
چندمین قرار عاشقانه ام بودبعد از غیبت طولانی بخاطر مریضی مادر که پایم به قرارگاه رسانه ای سردار سخنگو( شهید نائینی) رشت باز میشد اما این بار نه با شوق خبر که با خستگی روزمرگیهایی که در استخوانم ریشه دوانده بود.
کمرم چنان از درد خم شده بود که گویا سالها بار سنگین ناجوانمردی های زمین را یک جا بر دوش کشیده باشم.
.
روی دو پا بیشتر از چند دقیقه دوام نمیآوردم؛ پاهایم زیر سنگینی غمهای روزگار ورم کرده بودند.
دو روزی بود که خبر تصادف همکار اهل توسل ما، خانم کارگر، جانمان را کبود کرده بود.
بسیج بانوان رسانه در گروه ایتا التماس دعا گفت و اعلام کرد: برای شفایش، امشب در قرارگاه رسانهای ختم دعای توسل داریم.
برای رسیدن به دعای توسل شفای همکار خوش قلبم با سخنی خودم را به قرارگاه رسانه ای شهید نائینی در پیاده راه فرهنگی ( همان شهرداری رشت ) رساندم در خلوت خودم تا رسیدن دیگر همکاران همچنان مریضی مادرم را با انگشتان خیالم لمس میکردم و در دلم برایش و برای همه مادران مریض این سرزمین، پشت سر هم دعا میچیدم، مثل کسی که تسبیح از دستش افتاده و دانههایش را در تاریکی وامصیبتا وامیچیند.
در همین میان که دعا به آغازین نقطه خود رسید، چشمان خستهام ناخودآگاه به مادری پیر دوخته شد که پسرش با ویلچری که مزین بود به پرچم ایران که این روزها بعنوان قاموس ملت از جان عزیز تر میداریم او را به محفل دعای اهل قلم رهنمون میکرد.
مادری که توان راه رفتن نداشت اما گویا هر شب با پسرش قرار عاشقانه داشت؛ نه قرار زمینی که قرار آسمانی.
قرار ماندن پای نظام، پای انقلاب، پای ایران… حتی اگر روی چرخهای سرد ویلچر نشسته باشد و دستان غیرتمند پسر، پاهایش شده باشد.
و آنجا فهمیدم: گاهی مادرها، حتی با زانوان خاکخورده، ستونهای این سرزمیناند. و ما، با تمام کمر دردها و خستگیهای روزمرگی، هنوز دعا را بلدیم. هنوز توسل را. هنوز ایستادن را. حتی اگر روی ویلچر.
زهرا رگان