جمعه / ۱۵ خرداد / ۱۴۰۵
×

پس از باران: زهرا رگان «روز اول آمد، کنارم نشست مثل پدری که پسرش را در آغوش گرفته باشد از همان لحظه اردوگاه رنگ دیگری گرفت.» از کرخه تا تکریت ؛ اردوگاهی که هنوز بوی آیت الکرسی میدهد روایت یک دهه اسارت و ایثار که در گفت‌وگو با سرهنگ حاج محمد اسماعیل نیکی، آزاده و […]

از کرخه تا تکریت ؛ اردوگاهی که هنوز بوی آیت الکرسی میدهد

پس از باران: زهرا رگان «روز اول آمد، کنارم نشست مثل پدری که پسرش را در آغوش گرفته باشد از همان لحظه اردوگاه رنگ دیگری گرفت.»

از کرخه تا تکریت ؛ اردوگاهی که هنوز بوی آیت الکرسی میدهد روایت یک دهه اسارت و ایثار که در گفت‌وگو با سرهنگ حاج محمد اسماعیل نیکی، آزاده و جانباز دفاع مقدس که ده سال از جوانی اش در اسارت رزیم بعث عراق گذشت.

صبح آرام‌تر از همیشه آغاز شد. مثل هر روز پیش از آن‌که پا از خانه بیرون بگذارم آیت‌الکرسی را زیر لب زمزمه کردم عادتی قدیمی که انگار آرامش را در دل شلوغی روز می‌نشاند.
از روز قبل منتظر تماس حاج محمد اسماعیل نیکی بودم. پیام داده بودم. خودم را معرفی کرده بودم اما نه پاسخی آمده بود و نه تماسش برقرار شده بود.
قرار بود فردا ( صبح شنبه) برای مصاحبه حضوری به بنیاد شهید بروم اما هنوزهیچ چیز قطعی نبود.

ساعت ۹:۳۰ صبح روز شنبه نیز جلسه‌ای مهم درشرکت توزیع برق با مجمع نمایندگان استان گیلان در جریان بود که باید پوشش میدادم.

جلسه‌ای که درآن نمایندگان با صراحت لهجه از برخی کم‌کاری‌های به ارث‌ رسیده از دوره‌های مدیریتی گذشته میگفتند واز وضعیت نابسمان انرژی در کشورو تاثیرآن براستان گیلان و خاموشی های مکرر انتقاد میکردند و ذهنم میان آن جلسه و مصاحبه‌ با حاج محمد اسماعیل که هنوز معلوم نبود انجام می‌شود یا نه در رفت‌وآمد بود.

بالاخره ساعت ۱۱ بعد از اتمام جلسه به حاج آقا نیکی زنگ زدم. با لحنی گرم گفت: «بیایید منتظرتان هستم.» اگر ترافیک اجازه می‌داد تا نیم ساعت دیگر از توشیبا به چهارراه گلسار می‌رسیدم.
ساعت ۱۱:۴۵ پشت در بنیاد شهید بودم . تماس گرفتم گفت: «داخل بیایید.»

در را که باز کردم پیرمردی با قدی بلند، موهایی سفید و کم‌پشت، صورتی روشن و چشمانی به رنگ دریا مقابلم ایستاده بود. چشمانی که آرام نبودند مثل موجی که در سکوت می‌جوشد.
علی رغم کهولت سن پله‌های بنیاد را سه‌تا یکی بالا می‌رفت و من هم نفس نفس زنان به دنبالش.
همه او را می‌شناختند و با همه شوخی و خنده میکرد کارکنان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان گیلان انگار کلا حلال مشکلشان را دیده بودند.
داخل تک تک اتاق ها نگاه و احوال پرسی می کرد با وسواس خاصی اتاق های تمام طبقات را تقریبا پشت سر گذاشتیم تا بالاخره اتاق فرهنگی را برای مصاحبه انتخاب کرد.

ده دقیقه از نشستنمان و شروع مصاحبه نگذشته بود که مسئول فرهنگی آمد و گفت: «ساعت یک است و اداره تعطیل می‌شود.»

ناچار به نمازخانه رفتیم جایی ساده و بی‌تکلف اما پر از حس احترام خصوصاً تثمال شهید سلیمانی که با نگاهش انگار یه دنیا حرف داشت با من… چند دقیقه بعد هم سربازی جوان به ما ملحق شد و در گوشه ای با گوشی خود مشغول بود.

مصاحبه‌ای که قرار بود در اتاقی رسمی آغاز شود حالا در فضایی معنوی ادامه پیدا می‌کرد؛ شاید بی‌آنکه بدانیم این جابه‌جایی خود مقدمه‌ای بود برای گفت‌وگویی از جنس ایمان، خاطره و ایثار….

آری آمده بودم تا از خاطرات حاج محمد اسماعیل با شهید سید علی اکبر ابوترابی فرد جستجو کنم آن روزهای اسارت و شهادت را … از آن روزهایی که در دل تاریکی اردوگاه‌های بعثی جایی که نفس‌ها از درد و دلهره سنگین می‌شد، نوری آرام و بی‌صدا طلوع میکرد.نوری به نام سید علی‌اکبر ابوترابی فرداو نه فقط یک روحانی بود، نه فقط یک هم‌وطن بلکه تکیه‌گاهی معنوی برای هزاران اسیر ایرانی که در بند ظلم و شکنجه به دنبال روزنه‌ای از امید می‌گشتند.

در روزهایی که شکنجه‌های جسمی و فشارهای روانی روح‌ها را در هم می‌شکست ابوترابی با لبخندی آرام با نگاهی پدرانه با کلامی که از دل ایمان می‌آمد اردوگاه را به محفل انس و آرامش بدل می‌کرد.

نه با شعاربلکه با عمل؛ با برپایی نماز جماعت در دل ممنوعیت با جلسات فرهنگی در خفا و با رفتارهایی ساده اما عمیق، روحی تازه در جان‌های خسته اسرا می‌دمید.

در رمادیه و تکریت جایی که دیوارهای زندان بلندتر از امید به نظر می‌رسیدند حضور ابوترابی نقطه عطفی شد در حفظ انسجام و روحیه اسرا..

او برای هر آسایشگاه کاتبی فرهنگی تعیین می‌کرد مطالب مذهبی و اخلاقی را می‌نوشت و پخش می‌کرد و با همین حرکت‌های کوچک اما مؤثر فضای انزوا را به همبستگی تبدیل کرد. اینها را از حاج محمد اسماعیل نیکی آزاده ای که ۱۰ سال از سال از جوانی اش را در اردوگاه های مختلف رژیم بعث عراق بود از خاطرات خود با سید آزادگان ایران بیان کرد .

حاج محمد اسماعیل نیکی یکی از آزادگان اهل رشت از لحظاتی یاد می‌کرد که سبد علی اکبر ابوترابی فرد با صدای آرامش با نمازهای مخفیانه با عزاداری‌های شبانه دل‌ها را به هم نزدیک می‌کرد.

نیکی می‌گفت : « او نه فقط رهبر معنوی اردوگاه بود بلکه نماد زنده‌ای از مقاومت در برابر تحقیر و شکنجه بود کسی که با ایمان و اخلاق، دیوارهای زندان را شکست و دل‌ها را به افق آزادی پیوند زد.»

گفت و گوی صمیمی چنان با خاطرات تلخ و شیرین حاج محمد اسماعیل نیکی، آزاده و جانباز دفاع مقدس گره خورد که تقریبا زمان را گم کرده بودم.

از سال‌های پر فراز و نشیب زندگی خود از دوران خدمت در ارتش تا سال‌های سخت اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق که هر کدامشان وقت میخواهد باید با جان دل شنید .

حاج محمد اسماعیل قصه ما اکنون مدیر مؤسسه فرهنگی هنری پیام آزادگان استان گیلان ؛ یادگار شهید سید علی اکبر ابوترابی فرد است و همزمان مسوولیت دبیر یک کنگره شهدای غریب اسارت در استان گیلان دبیر تشکل های آزادگان استان گیلان را برعهده دارد.

اسماعیل نیکی متولد ۱۱ آبان ۱۳۳۲ در شهرستان رشت در سال ۱۳۴۸ در مدرسه امیر کبیر تحصیل کرده است و از همان دوران نوجوانی در هیئت‌های مذهبی فعال بود.

وی که از خانواده‌ای مذهبی و سیاسی برخاسته پدربزرگش نیز سابقه فعالیت و مبارزه در دوره قبل از انقلاب اسلامی را داشت.

حاج محمد اسماعیل قصه ما در سال ۱۳۵۲ وارد ارتش میشود و به دلیل علاقه‌ اینکه به رشته پرستاری دارد.

دوره آموزشی خود را در این رشته در تهران میگذراند و پس از دو سال آموزش شبانه‌روزی در سال ۱۳۵۴ از دانشکده پرستاری فارغ‌التحصیل می‌شود و چیزی نمی‌گذرد که بعنوان یکی از پرستاران نمونه در کشور شناخته میشود .

بیمارستان‌های جورجانی، فارابی، سینا و امیر کبیر و سوانح و سوختگی تهران محل خدمت او بودند .

حاج محمد اسماعیل با آغاز مأموریت در پایگاه چهارم دزفول به رادار دهلران منتقل می‌شود و در پدافند هوایی خدمت خدمت می‌کند.
وی در همین سن به فعالیت‌های سیاسی زیرزمینی خود علیه رژیم پهلوی را آغاز کرده و در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات ضد شاه و دیدار تاریخی با امام خمینی (ره) حضور داشت.

این آزاده سرافراز رشتی پس از انقلاب در سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و به همراه همسرش به دزفول بازگشت.

در سال ۱۳۵۹ پیش از آغاز رسمی جنگ صاحب دختری به نام «فاطمه شد» و خانواده‌اش را به دزفول برد.

با شروع جنگ تحمیلی به‌عنوان رئیس اورژانس پایگاه چهارم دزفول در خط مقدم امدادرسانی به مجروحان و شهدا قرار گرفت.

خاطرات او از حملات هوایی، انتقال مجروحان و لحظات بحرانی در بیمارستان‌ها و پناهگاه‌ها تصویری زنده از فداکاری و ایثار نیروهای ارتش در روزهای نخست جنگ ارائه می‌دهد.

تا اینکه در یکی از مأموریت‌ها هنگام انتقال مجروحان در نزدیکی رود کرخه آمبولانس حامل او مورد حمله قرار میگیرد و پس از درگیری با نیروهای عراقی به اسارت در می‌آید.

سرهنگ نیکی در ادامه از نحوه اسارت خود و انتقال به زندان‌های رژیم بعث عراق سخن با ما گفت. سخنی دردناک اما در عین حال شنیدنی که برای ما سرای. درس ایستادگی را تداعی می کند.

وی با اشاره به روزهای سخت اسارت از چگونگی دیدار خود با شهید سید علی‌اکبر ابوترابی فرد در سال‌های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ یاد کرد و گفت: «سید آزادگان با اخلاق عملی و رفتار انسانی‌اش نه‌تنها سختی‌های اسارت را برای ما قابل تحمل کرد بلکه روحیه‌ای تازه به همه رزمندگان بخشید.

حاج اسماعیل نیکی همچنین از اقدامات فرهنگی در دوران اسارت و نقش شهید ابوترابی در تقویت روحیه اسرا و خاطراتی از شب‌های پر اضطراب در زندان‌های عراق سخن گفت.

نیکی در طول مدت مصاحبه خود همواره تأکید میکرد برای معرفی رشادت‌های رزمندگان و شخصیت شهید ابوترابی به نسل جوان باید از قالب‌های فرهنگی و هنری بهره گرفت تا این الگوهای بی‌بدیل در حافظه تاریخی جامعه باقی بمانند.

روایتی از ایمان، مقاومت و فرهنگی که در دل شکنجه‌ها زنده ماند.

حاج محمد اسماعیل قصه ما که در سال‌های ابتدایی جنگ تحمیلی به اسارت درآمد توسط بعثیون ابتدا به مدرسه عماره منتقل شد و سپس به استخبارات بغداد جایی که به قول خودش باز بازجویی‌ها با شکنجه‌های سنگین همراه بود.

او از روزهای سخت سلول‌های انفرادی از هم‌نشینی با رزمنده‌ای به نام علیرضا الله‌یاری و از شب‌هایی گفت که با آیت‌الکرسی و نماز روحیه خود را حفظ می‌کردند برای من سخن گفت. خاطراتی که هر چند امروز خاطره شده آمد اما از خاطرشان نمی‌گذرد و ماندگارند.

حاج محمد اسماعیل از زمانی سخن می‌گوید که به اردوگاه رمادیه منتقل شد؛ جایی که با محدودیت‌های شدید مذهبی و فرهنگی مواجه بودند اما در همین فضا سید علی‌اکبر ابوترابی فرد با رفتار پدرانه‌اش به نقطه اتکای روحی اسرا تبدیل شد؛مردی که وقتی حاج محمد اسماعیل از او حرف میزد شعفی در چهره اش پدیدار می‌شود در عین حال اسم در چشمان دریایی اش حلقه زده بود .

نیکی از خاطره اولین آشنایی خود با سید آزادگان ایران برایم گفت: «روز اول آمد، کنارم نشست مثل پدری که پسرش را در آغوش گرفته باشد از همان لحظه اردوگاه رنگ دیگری گرفت.»

حاج اسماعیل درباره مرشد و پیر و مرداشان در زندان های عراق این گونه سخن گفت: « شهید ابوترابی با عمل و رفتار خود نه‌تنها روحیه اسرا را تقویت می‌کرد بلکه با راه‌اندازی فعالیت‌های فرهنگی ،نمازهای شبانه و عزاداری‌های مخفیانه فضای اردوگاه را به محفل ایمان و امید تبدیل کرده بود. »

وقتی از نحوه ارتباط شهید ابوترابی با سایر آسایشگاه ها با ابوترابی جویا شدم ،او توضیح داد: هر آسایشگاه یک کاتب فرهنگی داشت که مطالب مذهبی را از حاج آقا می‌گرفت و میان اسرا پخش می‌کرد.

نیکی از لحظاتی برایم حرف زد که ابوترابی با فریاد «الله‌اکبر» در وسط اردوگاه نماز جماعت را برپا می‌کرد؛ عملی که در آن شرایط شجاعتی بی‌نظیر می‌طلبید چون نماز جماعت در آنجا جرم بزرگی بود و شکنجه های سختی را به دنبال داشت .

او در ادامه از اردوگاه تکریت یاد کرد که یکی از بدترین و شکنجه‌بارترین اردوگاه‌های عراق را یادمان می‌آورد .

حاج محمد اسماعیل می‌گفت: در این شکنجه گاه «سید » با نوشتن مطالب فرهنگی در خلوت و پخش آن‌ها توسط اسرا چراغ ایمان را روشن نگه می‌داشت.

نیکی از تونل وحشت بغداد نیز سخن گفت؛ جایی که بر سرو صورت اسرا را با ضرب شلاق و باتوم با سیم های کابل وارد می‌کردند و اینکه حتی اسرا بعضاً داخل این تونل شهید می‌شدند و فرق سر و دست و پا شکسته می‌شد و گاهی چشم ها از حدقه بیرون میزد اما حتی در آن لحظات صدای آرام ابوترابی بود که امید را زنده نگه می‌داشت.

زیر سایه سید؛ روایتی از دل اردوگاه

وی در یکی از خاطرات خود از سید آزادگان ایرانی تعریف کرد :«در یکی از روزهای اسارت در «تکریت ۵ » من مسئولیت پزشکی اردوگاه را برعهده داشتم. میان آن همه درد و دلهره چهره‌ای بود که آرامش را بی‌صدا به دل‌ها می‌پاشید؛ حاج آقا ابوترابی، پیرمردی با وقار که حتی سربازان بعثی نمی‌توانستند در برابر خضوع و انسانیتش بی‌تفاوت بمانند.

یکی از آن سربازهای عراقی که نامش کاظم عبدالعزیز بود. شیعه‌ای عصبی‌مزاج بود که هر بار حاج آقا وارد اتاق می‌شد بی‌اختیار بلند می‌شد سلام می‌داد گویی در برابر نوری ایستاده است.

چند روز بعد جمال، یکی از اسرا را برای بازجویی برد . شکنجه‌اش کردند آن‌قدر که سر و صورتش خونین شد. حاج آقا با همان آرامش همیشگی او را به اتاق آورد. من که پزشک اردوگاه بودم، با داروهایی که داشتم، از او پذیرایی کردم.

ناگهان خبر رسید که کاظم به مرخصی رفته سه روز نگذشته بود که سراسیمه برگشت. با چشمانی اشک‌بار زیر پای حاج آقا افتاد.
گریه می‌کرد می‌لرزید می‌گفت: «تو کی هستی؟ قلب مادرم رو جابجا کردی…»

تعجب کردیم گفت: «رفتم خونه دست و پای مادرم رو بوسیدم مادرم گفت: برو کنار کاری با تو ندارم و بعد از چند روز به من گفت: تو دل یکی رو شکستی برو ازش عذرخواهی کن او از تبار ماست.»

کاظم یادش آمد و فهمید که چند روز پیش با جمال بدرفتاری کرده بود و وقتی به حاج آقا گفت: ایشان فقط گفتند : « برو دلش رو به دست بیار دلش بشکنه تو بیچاره می‌شی»

از آن روز به بعد کاظم دیگر آن سرباز سابق نبود. شده بود برادر ما هر کاری داشت با احترام با مشورت با ادب انجام میداد انگار حاج آقا نه فقط دل او که مسیر زندگی‌اش را تغییر داده بود.

از حاج محمد اسماعیل در خصوص لحظه شنیدن خبر شهادت سید آزادگان در مسیر زیارت امام رضا (ع) جویا شدیم از حس و حال او که با بغضی که به سختی فرو میخورد گفت: «وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم انگار پدرم را از دست داده‌ام.»

وی با بعضی که به زور غرور مردانه اش فرو خورد و اشکی که دریای چشمانش را لحظه ای مواجه کرد گفت: حاجی نظر کرده بود او حتی از لحظه مرگ خود خبر داشت او وصیت کرده بود اگر در مسیر امام رضا از دنیا رفت همان‌جا دفن شود.
حاج محمد اسماعیل افزود: همین شد؛ پیکر او در مسیر عشق آرام گرفت.

نیکی در ادامه از ارتباطات خود با سایر آزادگان در سراسر ایران خصوصا شهید ابوترابی فرد بعد از دوران اسارت خود در ایران گفت و از راهپیمایی‌ها و پیاده‌روی هایی که به مناسبت های مختلف به مشهد، قم و مرز خسروی داشتند؛ کاروان‌هایی که با عشق به اهل بیت و یاد آزادگان، هر ساله برگزار می‌شد.

وی از خاطرات خود با آزادگان گیلانی و خرم آبادی و اصفهانی و مشهدی و همه جای ایران و از تدارکات سخت این سفرها گفت؛ سفرهایی که از ۲۵۰ نفر آغاز شد و به ۶۰۰۰ نفر رسید.

این گفت‌وگو نه‌تنها روایت یک آزاده است بلکه سندی زنده از ایمان، ایثار و فرهنگی است که در دل تاریکی روشن ماند.

حاج محمد اسماعیل نیکی با صداقت و صلابت از روزهایی گفت که در آن سید علی‌اکبر ابوترابی فرد نه‌تنها یک رهبر بلکه پناهی برای دل‌های شکسته بود و نامش تا همیشه در حافظه آزادگان باقی خواهد ماند.

و حالا پس از عبور از خاطراتی که بوی آیت‌الکرسی می‌دادند از سلول‌های استخبارات تا نمازخانه‌های رمادیه از تونل‌های وحشت بغداد تا آرامش بی‌صدای تکریت از بغض‌های فروخورده تا اشک‌هایی که بی‌اجازه جاری شدند می‌رسیم به نقطه‌ای که دیگر کلمات کم می‌آورند و حاج اسماعیل نیکی با صدایی که هنوز لرزش خاطره در آن موج می‌زند و به من می‌گوید دختر جان ده سال خاطره عشق را نمیشود در ۴۵ دقیقه و یک ساعت بازگو کرد باید ساعت ها گفت و شنید و نوشت.

وی گفت: ابوترابی که نه فقط سید آزادگان بود بلکه سید دل‌ها، مرشد اردوگاه‌ها و پدر معنوی نسلی شد که در بند آزادتر از همیشه زیستند.

آری حاج محمد اسماعیل نیکی راست می‌گوید باید ساعت ها و روزها و ماه ها و سال ها نشست و گوش فرا داد و نوشت و برای نسل های امروز داستان دلاور مردی های رستم های دستان ۸ سال جنگ تحمیلی را بازگو کرد

از امروز دیگر آیت الکرسی برای من معنای متفاوتی خواهد داشت و من امروز میدانم معجزه ی تک تک کلمات آن از زمزمه‌ های غریبانه اسرای ایرانی در رمادیه و تکریت جان میگیرد که با هر بغضی بی‌صدا نجوا میشد.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.