جمعه / ۱۵ خرداد / ۱۴۰۵
×

این جمعه، جمعه‌ی سنگین دل‌ها بود جمعه‌ی لالایی‌های ناتمام، عهدهای بی‌پایان و راستی‌هایی که در سکوت روایت شدند و گهواره هایی که سلاح شدند. جمعه علی اصغر های زمان که تاریخ را دوباره روایت می‌کنند صبح آهسته سر زد. انگار خورشید هم دل نداشت از پشت ابرها سرک بکشد.زمین هنوز بوی خون شهدای مدافع وطنی […]

از آغوش مادر تا میدان حق؛ جمعه‌ای که گهواره‌ها سلاح شدند
  • کد نوشته: 35505
  • تیر ۷, ۱۴۰۴
  • برچسب ها

    این جمعه، جمعه‌ی سنگین دل‌ها بود جمعه‌ی لالایی‌های ناتمام، عهدهای بی‌پایان و راستی‌هایی که در سکوت روایت شدند و گهواره هایی که سلاح شدند. جمعه علی اصغر های زمان که تاریخ را دوباره روایت می‌کنند

    صبح آهسته سر زد. انگار خورشید هم دل نداشت از پشت ابرها سرک بکشد.
    زمین هنوز بوی خون شهدای مدافع وطنی می‌داد که ۱۲ روز مورد تجاوز وحشیانه رژیم صهیونسیتی قرار گرفته بودند که باد نجوای نامِ یک طفل شش‌ماهه را از دل تاریخ حماسی با خود می‌آورد علی‌اصغر…
    آری ماه محرم از راه رسیده بود و اولین جمعه در واپسین روزهای جنگ ۱۲ روزه رژیم کودک کش صهیونیستی بر خاک ۷ هزارساله ایران؛ سرزمین مادری ای که یک دنیا مدیون تمدنش است و این سرزمین که امروز طلایه دار «هیهات من اذله »دوران شده سالهاست که اولین جمعه ماه محرم هجری قمری است با نام شیرخواره دشت کربلا حضرت علی اصغر ( ع) گره خورده است.

    جمعه، ششم تیر ماه امسال اما در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرها و روستاهای گیلان غوغا بود.امسال محرم حال و هوای دیگری دارد و با تشیع شهدای مدافع وطن در برابر تجاوز نظامی رژیم منحوس صیهونیستی همراه شده است.
    در جای جای سرزمین مادری ام داغ تازه شهادت سرداران و دانشمندان و مردان و زنان و شیرخوارگان هنوز تازه است.

    هنوز میراث داران هزاران ساله تمدن و عشق حسینی با شهدای مدافع وطن وداع می کنند از فومن تا لاهیجان از آستانه اشرفیه که تازه یک روز قبل در واپسین روزهای جنگ ۱۲ روزه با اسراییل غاصب ۱۵ کبوتر خونین بال عاشقانه از آستان حرم سید جلال الدین اشرف به آسمان پر کشیده اند ( حمله ددمنشانه رژیم صهیونسیتی به خانه پدر خانم شهید دانشمند صدیقی صابر که منجر به شهادت ۱۵تن از اعضای خانواده و بستگان شد) تا ماسوله و رضوانشهر و آستارا و رودبار و …

    آری در روز جمعه ، روز شش ماهه حسین( ع) مادران گیلانی در کنار همه ی مادران ایرانی در هاله‌ای از مه ایمان گرد آمده بودند؛ نوزادانشان در آغوش قلبشان در کربلا و کربلای ایران جمعه‌ای دیگر بود نه جمعه‌ی سر زدن به بازار یا دیدار اقوام این جمعه قرار بود عهدی دیگر بسته شود.عهدی با نوزادی که نامش جاودان شده است.

    اینجا زنانی ایستاده بودند که اشک ریختند اما نه از شکست از روشناییِ درد شیرخوارگانشان را با دستانشان به آسمان می سپردند درست همان‌طور که رباب گهواره‌ی امیدش را مقابل ظلم گرفت.

    و صدا برخاست… از نای مادری که با صدای ترک‌خورده زمزمه کرد: «پسرم را آورده‌ام نه برای تبر، برای بیداری…» و گویی همان لحظه صدای حنجره‌های کوچکِ خاموش از دل خاک برمی‌خاستند هنوز هستیم! هنوز در راه حق کسی برای جان دادن مانده!

    مساجد دیروز دیگر فقط محلی برای نماز نبودند. بدل شده بودند به سنگر اشک به گهواره‌ی ایستادگی به پایگاه بیعت مجدد در هر گوشه …

    مادری پچ‌پچ می‌کرد با نوزادش انگار دارد با تاریخ سخن می‌گوید: «بدان فرزندم، راهت از آغاز کربلاست. صدای گریه‌ات ادامه‌ی همان فریادیست که شب عاشورا در گوشِ زمین پیچید…»

    و این بار گریه‌ها فقط برای علی‌اصغر نبود برای کودکان یمنی، فلسطینی، لبنانی و حتی ایرانی بود برای کودکانی که زمین به جای آغوش برایشان قبر شد.

    در دل جمعیت شعارها سنگین بود اما کوبنده:
    «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ظلم..»
    نه از سر خشم که از بیداری نه برای انتقام که برای عدالت و این آیین تابلوی وجدان تاریخ بود.

    اشک‌هایی که چون رود جاری می شدند نه برای ضعف برای شهادت اندیشه… گهواره‌هایی که سکوی فریاد شدند و صدایی برای تمام بی‌صداها.

    و تو اگر از آن حوالی می‌گذشتی نه فقط صدای نوحه بلکه ضربان قلب ملتی را می‌شنیدی که جمعه‌هایشان دیگر روز انتظار صامت نبود. شده بود: میدان حضور سپاه نوزادانِ بی‌سپر و مادری که اشک‌هایش، سلاحی مقدس‌تر از شمشیر بود.
    آری این جمعه، جمعه‌ی سنگین دل‌ها بود .جمعه‌ی لالایی‌های ناتمام عهدهای بی‌پایان، و راستی‌هایی که در سکوت روایت شدند.
    زهرا رگان

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.