جمعه / ۱۵ خرداد / ۱۴۰۵
×

زیر آسمان تو،هر روز دلم بارانی ست گرم می‌شود هنوز دلم از سفرها در دوردست خیال…در پس پنجره‌ی تاریک خانه‌ی کوچک آپارتمانی‌ام هر شب به کمین خورشید می‌نشینم. رد پای خاطره‌ها را خوب می‌شناسم. کوچه‌های قدیمی هنوز بوی نان داغ و کاهگل باران‌خورده را به مشامم می‌رسانند.در نگاه تو آتشی‌ست، شهر بارانی من! دلم گرم […]

زیر آسمان تو،هر روز دلم بارانی ست
  • کد نوشته: 38507
  • دی ۱۲, ۱۴۰۴
  • زیر آسمان تو،هر روز دلم بارانی ست

    گرم می‌شود هنوز دلم از سفرها در دوردست خیال…
    در پس پنجره‌ی تاریک خانه‌ی کوچک آپارتمانی‌ام هر شب به کمین خورشید می‌نشینم. رد پای خاطره‌ها را خوب می‌شناسم. کوچه‌های قدیمی هنوز بوی نان داغ و کاهگل باران‌خورده را به مشامم می‌رسانند.
    در نگاه تو آتشی‌ست، شهر بارانی من! دلم گرم می‌شود هر بار که زیر آسمان نگاهت قدم می‌زنم…

    از کجا بگویم؟ از اندیشه‌های ابریشم‌گونت که لطافت هنر را با ابهت دانش درآمیخته‌اند و نه‌تنها در ایران که در جهان شهره‌اند یا از رؤیای رهایی مردمانت با دستان سرداری که سرداد داد تا تو بمانی؟ همان بلندقامت سوار بر اسب در میانه‌ی میدان شهرداری را میگویم که جنگل‌های گیلان با او نام آشنایند و سروقامتان تاریخ، غیرتش را به یاد دارند.

    با خود می‌گویم: «امنیت یک آبادی در گرو بیداری فرزندانش است» وقتی پای در گلزار شهدایت می‌گذارم آنجا که شیران خفته در خاک بیشه‌ی سبزت هنوز با تمثال‌هایشان، وحشت را به بال‌های کلاغان می‌پراکنند و خواب شبانه‌ی گرازان تابستان را آشفته تر می‌کنند.

    صدای شرشر آب، مرا تا خاطرات دور می‌برد، زیر نور ماه نقره‌گون وقتی رقص ماهیان زرجوب و آواز غوک‌ها را نظاره می‌کردم به امید آنکه صبح فردا را در «لب آبت» با مرغان ماهی‌خوار خسته از سفر دریای انزلی به تماشا بنشینم.

    امشب، آسمان چشم من در قاب کوچک اتاقی چندمتری که آجرهای بی‌قواره‌اش راه نفس پنجره را گرفته‌اند کورسویی از مهتاب را به دلم می‌تاباند و دلم، دوباره هوای سرزمین کودکی‌ام را دارد…
    او، همچنان در امتداد کوچه‌های شهر می‌چرخد زیر نور مهتاب به امید فردایی آفتابی….

    نسیمی از دور، عطر شالی را از شالیزارهای «کوه یخ» بر بالش خوابم می‌پاشد و شبم، مست بوی سبزی‌های تازه‌ی باغ‌های بی‌حصار محله‌هایت می‌شود؛ همان‌ها که دامن نسیم صبحگاهی را می‌گرفتند و تا بام آسمانت بالا می‌رفتند .
    بوی سبزی‌های محلی با دستان مادربزرگم، هنوز در مشامم می‌پیچد و گوشم، صدای دلنواز مردمان مهمان‌نواز «ساغری‌سازان» را می‌شنود.
    پیرمرد همسایه که پس از «خروس‌خوان» سحر، نماز صبحش را با صدای مؤذن مسجد «حاج صمدخان» به پایان می‌برد و بساط سبزی‌اش را در زنبیل‌های حصیری بافته‌ی دستان دخترکان لچک‌به‌سر به بازار سبز میدان می‌برد.

    آن‌سوتر، پیرمردی دیگر اردک‌ها و کیشکاهایش( مرغ و خروس ) را در زنبیلی حصیری با چوبی بر دوش دارد و صدا می‌زند: «آهای حاجی، صبحت بخیر، بازارت رواج باشد…»

    در برکه‌ی کنار خانه‌ی پدری در «حسین‌آباد» در باغ فلاحتی قدیم خود را می‌بینم که با چوب درختانش «کلک» می‌ساختیم با هم کلاسی ها برای قایق‌سواری و
    «پس از باران» بازی‌هایمان دیدنی بود. امروز اما ساختمان‌های قد و نیم‌قد تمام باغ را گرفته‌اند نه از هیاهوی غوک‌ها خبری هست نه از پارس سگی که از سایه‌ای می‌ترسید.

    از «استادسرا» بگویم که دیوارهایش، زمزمه‌ی استادان هنر و حکمت را در خود دارد؟ یا از بازاری که گنجینه‌ی هنرهای دستی‌ست؛ از چوب و حصیر و سفال تا میناکاری‌های رنگارنگ که هرکدام قصه‌ای از طبیعت و فرهنگ این دیار را روایت می‌کنند؟
    «آفخرا» و «جیرکوچه» را که نمی‌توان فراموش کرد؛ با بوی ادویه و صدای چانه‌زدن زنان خانه‌دار که نبض زندگی را در مشت دارند.

    چه لذتی دارد قدم زدن در حجره‌های بازار، لمس پارچه‌های رنگین، تماشای عروسک‌های بافتنی و چشیدن طعم شیرین رشته‌خشکار در بازار همیشه پر رونقت ..

    با «صیقلان» و خانه‌های پنجره‌چوبی‌اش یا حوض‌های فیروزه‌ای که آینه‌دار اصالتند چه کنم ؟
    «خواهر امام» که ضریحش قلاب دعاهایمان می‌شود به وقت دلتنگی با «زاهدان» و صدای اذان مسجد «شیخ زاهد» در دل شب چه ….!؟
    با «خمیران‌کیاب» که هنوز بوی نان تازه و چای آتشی در خاطره‌ی مهاجرانش جاری‌ست…!؟

    خانه‌ی میرزا کوچک‌خان با سکوت پرهیاهویش مرا به یاد دلاوری‌های مردی می‌اندازدکه برای آزادی جنگید.
    خانه‌ی قدیری با حیاط پرگل و دیوارهای خشتی‌اش آدم را به میانه‌ی عصر قاجار می‌برد؛ جایی که زمان آرام‌تر می‌گذشت و زندگی رنگ دیگری داشت.

    درختان کهنسال و دیوارهای گلی «چمارسرا» را مگر می‌توان از یاد برد؟ یا «پاس‌کیا» را که نامش از خاک برخاسته و ترانه‌هایش در باد گم شده‌اند؟

    امشب، آغوش سفر را به روی باغ رؤیا می‌گشایم شاید مرا ببرد به شب‌گردی زیر آسمان شهرت تا صبحدم فردا…
    تا خورشید، بذر امید را بر دل خسته‌ام بپاشد و محبت آسمانی، دوباره در دل این شهر جوانه بزند.

    اکنون از پنجره‌ی اتاق چند متر مکعبی‌ام، شب به نیمه رسیده و نه از غوک‌ها خبری‌ست نه باغ محتشم از آواز بلبلانش شاد است و فردا که صبح بشود دوباره صدای قال و قیل دسته های طوطیان سرسبز برزیلی مهاجر را می‌بینیم که بعضاً آشیانه های پرندگان بومی را به یغما برده اند و در لابه به لایه شاخه های درختان کهنسال سیاه باغ( باغ محتشم ) پر میشود.
    بوی بد رودخانه‌ات که روزی گوهری در دل داشت مشامم را مدت هاست می‌آزارد. زباله‌ها، کنار رود کم‌آبش بدجور خودنمایی می‌کنند.

    شهرم، امروز تو در هجوم درد به خود می‌پیچی و هر لحظه با من بیگانه‌تر می‌شوی اما من، هنوز عاشقانه زیر چراغ‌هایت، تاریخ را از بر می‌کنم و نگاهم به پنجره‌ای‌ست…
    و چشمی که با قطره‌ای اشک آرام می‌گیرد.
    کاش امشب، شاعر زیر کوچه‌ی آسمانت بخوابد…

    شهر من که روزی پای کوه و جنگلت، سبز بودی امروز در حصار سیمان و آجر، زمینی سوخته‌ای وحالم خوب نیست مثل حال خودت…

    امشب اگر ماه بالا بیاید تصمیم گرفته‌ام برایت شعری بسرایم؛شعری از جنس مهربانی مردمانت از کوچه‌هایی که بوی نان داغ می‌دهند از رودخانه‌هایی که با تمام زخم‌هایشان، هنوز صدای زندگی را زمزمه می‌کنند.

    آری، آنگاه که خورشید پیانو می‌زند. واژه‌ها از دستم سر می‌خورند روی صفحه‌ی سفید کاغذ و شعر من، بی تو، کامل نمی‌شود.

    رشت جانم، «تی جانه قوربان»تو نه فقط شهری که تکه‌ای از جان منی و من تا آخرین واژه، برایت خواهم نوشت.

    شب‌ها وقتی مهتاب می‌تابد و فرشتگان بر آسمانت چادر می‌زنند، خواب‌های من روی بام‌های شیروانی‌ات تعبیر می‌شوند.
    هرچند ماهی‌های زرجوب و گوهررود دیگر آن‌قدر بیمارند که رمقی برای عاشقی ندارند، اما من امیدوارم.
    امیدوارم به دستان فرزندان غیور این شهر؛
    به آنانی که آلودگی را از چهره‌ی رودخانه‌هایت خواهند زدود در خیابان‌هایت راه می‌روند و واژه‌ها را خیس می‌کنند تا بهار جاویدان در دل تو متولد شود به آنان که دوباره تو را بر سر زبان‌ها می‌اندازند؛ با خلاقیت با شور با هنر در خوراک‌های بومی‌ات در حصیرهای دست‌بافتت در رشتی‌دوزی‌های بانوان هنرمندت در تعاملات جهانی، در قصه‌های مادربزرگ‌ها در چایخانه‌های قدیمی و در نغمه‌ های ی باران بر بام‌های شیروانی‌ات…
    و من تا آخرین واژه، برایت خواهم نوشت.
    تا روزی که دوباره، بوی نان داغ و باران
    در کوچه‌هایت جاری شود و ماهی‌ها بی‌دغدغه‌ی زخم در زرجوب برقصند.

    تا آن روز من ، هر شب زیر آسمان تو با دلی لبریز از عطر خاطره شعر خواهم نوشت برای تو برای زیر آسمانت …

    دلنوشته : زهرا رگان براساس خاطرات همسرم فرداد همت زاده ، فرزند رشت

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.